دوراهک

» 2019 » آگوست

سالمو سر رفت بی سرمی زمسونی که نی
غله ای سوز آنوی از باد و بارونی که نی
آسمو خشک و سفیدن، قبله ها لیت و ملنگ
یک گل اوری نیارد باد هیرونی که نی
کیچه ها تشنه، زمینا بی علف، صحرا سوخ
کاکل و کهکیز تهلی تو بیابونی که نی
خیش و داس و جوری و برا که رفت از یادمو
چله و جوزا ول آوی، برج میزونی که نی
او او و قبله دعامو هم که کاری اشنکه
تو دلامو اعتقاد صاف چندونی که نی
بخت ما بیچاره ها گویا قمر در عقربن
روز و شو جون ایکنیم پی لقمه نونی که نی

خاطرت خیلی مویتی، ها، تو باور نیکنی
دوستت ایدارم کد دنیا، تو باور نیکنی
دید عشقت کورم اشکرده که اصلا نیبنم
غیر خت کسی دگه، گویا تو باور نیکنی
هرچه گشتم مهربونی بختر از خت مانجوت
راسش ایگم، حرف راسم خا، تو باور نیکنی

حال زهرای حزین از در و دیوار بپرس
اثر زخم تنش از دم مسمار بپرس
صورت فاطمه و سیلی دستان ستم
به چه جرمی؟ برو از دشمن غدار بپرس
کینه از حد گذرانید چرا دشمن دون
این سئوال از فلک و گردش دوار بپرس
درد پهلو و در خانه و بازوی کبود
حجم این غم ز دل حیدر کرار بپرس
تو مگو خار جفا با گل و شمشاد چه کرد
شرح این فاجعه را از گل و گلزار بپرس
خفته در بستر تب فاطمه ” برگوبه علی
گریه کم کن دمی از حالت بیمار بپرس
می رود فاطمه افسوس علی ماند و غم
ارزش ماندنش از چشم گهربار بپرس

فاطمه از من مگر رنجیده ای
یا ز من نامهربانی دیده ای ؟
پس چرا با من نمی گویی سخن
من علیم، فاطمه حرفی بزن
لعل لب بگشا سخن ابراز کن
دیدگان بسته ات را باز کن
خیز از جا ای گل پژمرده ام
نی تو تنها، باتو من هم مرده ام
چون غریبان آه پنهان می کشی
آه پنهانی تو از جان می کشی
می زنی با گریه هایت آتشم
پیش آه تو خجالت می کشم
فاطمه، تو شاخه ی یاس منی
مادر گلهای احساس منی
اشکهایت از علی پنهان مکن
این دل دریایی ام ویران مکن
من علیم ، ابن عم مصطفی
پهلوان خندق و خیبر گشا
شیرم، اما در قفس افتاده ام
فاطمه جان،از نفس افتاده ام
مصلحت دست مرا اینگونه بست
زنده بودم خصم پهلویت شکست
زنده بودم در به پهلویت زدند
سیلی خصمانه بر رویت زدند
خورده ای سیلی تو، ومن زنده ام؟
فاطمه، پیش تو من شرمنده ام
کاش پیش از تو، علی هم مرده بود
یا علی جای تو سیلی خورده بود
بعد تو، من مانم و دنیای غم
آه آه از درد ناپیدای غم

بده غسلم علی، اما شبانه
نبینی تا تو جای تازیانه
اگر دیدی تو بازویم علی جان
بیفشان اشک اما دانه دانه
کفن بر پیکرم آهسته بنما
که مجروح هست از دست زمانه
تسلا ده حسن، بنواز زینب
بکن موی پریشانش تو شانه
بده دلداری کلثوم مضطر
نگرید نیمه شب در کنج خانه
علی ، جان تو و جان حسینم
نگردد اشک از چشمش روانه
مکن گریه به پیش کودکانم
اگر گیرند از مادر بهانه
مرا تشییع کن ای مولای زهراء
به شب هنگام آن هم مخفیانه
به دست خود مرا در خاک بسپار
بده تلقینم اما عاشقانه

بنویس امشب ای قلم بنویس ، آری
بنویس از داغی که خود در سینه داری
امشب تمام دفترم از اشک تر کن
هر واژه ای ، هر جمله ای زیر و زبر کن
فصل خزان جنگل یاس است امشب
آتش میان باغ گیلاس است امشب
پر بسته مرغ امشب سر پرواز دارد
امشب دوباره کوچه هم یک راز دارد
امشب نشان از آن شب دلگیر دارد
آن شب که بر تن جامه تزویر دارد
آن شب که خورشید از زمین آهسته می رفت
خورشید، اما ای عجب ،بشکسته می رفت
خورشید بود اما چرا خاکستری بود
آه ، ای زمین این رسم زهراء پروری بود؟
بنویس امشب ای قلم ،آری ، دوباره
در بین در، قرآن ولیکن پاره پاره
بنویس امشب ای قلم این عقده وا کن
دست علی بستند ،زهراء را دعا کن
آن شب که مولا نعش گل می برد بر دوش
هم خانه ها در بسته بود هم کوچه خاموش
در شهر آوازی نبود جز گرد غربت
آهنگ شب ، اشک عزا بود و مصیبت
تنها فقط از کوچه بر می خاست آن شب
اشک علی بود و صدای پای زینب
آن شب کسی تا کوچه چشمی وا نمی کرد
دستی نوازش شانه مولا نمی کرد
آن شب علی یک راز را در گل نهان کرد
یک سوره کوثر داشت ، نذر آسمان کرد

در مزرعه سینه بیا عشق بکاریم
ما سبز سر از تحفه انفاس بهاریم

بر قله اندیشه ما صبح دمیده ست
آنیم که در ریشه ما صبح دمیده ست

خورشید که روزی به زمین آمد و برگشت
برچید نم حادثه از دامن این دشت

آن روز که احساس در این جاده فلج بود
بر گام عبوری گذر ثانیه کج بود

یخ بست بسی خون شرف در رگ غیرت
بشکست بسی آینه در کوچه حیرت

آن قدر ته کوچه بن بست نشستیم
تا شب پره پنداشت که ما کوچه پرستیم

دل بود بسی تنگتر از تنگی کوچه
شب بود پی بالش صد رنگی کوچه

امروز که همخانه و همسایه عشقیم
در مصحف تاریخ زمان آیه عشقیم

بر دوش اطاعت گل فرمان بپذیریم
بر زخم عدم ، سختی درمان بپذیریم

با پای پر از آبله تا منزل مقصود
باید که گذر کرد هم از آتش و هم دود

ای آنکه تو پابست تمنای حصاری
با این همه گل ، باز دراندیشه خاری؟

وقتی که دلت با دل من فاصله دارد
انگار که این فاصله هم مرحله دارد

مویت به پریشانی شب های سیاهم
خندید و پی صید دلم سلسله دارد

این چله نشین شب یلدای دو چشمت
چشمی به ره آمدن چلچله دارد

در وسعت این فاصله ها گم شده راهم
پیداست، که دل پای پر از آبله دارد

من ماندم و دل ، یک دل سرگشته ترازمن
یک دل ، که نه از من، ز خودش هم گله دارد

تو زیبایی شعر ناب منی
تو تفسیر شرح کتاب منی

به دشت شب شهر رویایی ام
بلور گل ماهتاب منی

میان گل دیده می کارمت
تو از نسل گل ها گلاب منی

تو را می شناسم چنان آفتاب
تو کشف من هستی، جواب منی

تویی بهترین واژه های غزل
و تو باور التهاب منی

تو اسرار ناگفته ی “ترنمی”
تو زیباترین انتخاب منی

ای خدا دلم تنگن، کو رفیق غمخواری
تا که هونخم کرش روزهای بیکاری
هی اشیم و دیر آویم از حصار آبادی
خسه واوسم هر رو زندگی تکراری
چاس و شوممو شومن، شوممو چه بد طومن
نه ، تفاوتی اشنی سور و مرغ سوخاری
مرغ ، مرغ ماشینی، نار و سیب پیوندی
گوشت کهره ی اتریش، خوین مرغ بلغاری
یادمن هف هش ده تا دختر و پسر بی هم
نه کسی دلش بد بی ، نه گپی نه گفتاری
تشنه شو اگه ویوی مر برکه شواینا
حالشو چکد خوش بی، نه توی نه آزاری
مرد و زن همه بی هم، خوشه چین و جوری کن
خوشتر از عروسی بی روز تو زمیکاری
شالشو پر از مردی ،لقمه ، لقمه ی پاکی
تو هسین نونیشو گرده مثل چلواری
شعر فایز و مفتون، عشق لیلی و مجنون
هم انیس دلتنگی ، هم رفیق بیداری
از چه چیشم امبسه مم مث همی مردم؟
تا کسی نکوت عیبم ، تا نگن که بی عاری
“ترنم” انده بارو نی، روز چی ندارو نی
برکی از بن هیخن ، تا به کی تو نیباری ؟



برچسب ها