دوراهک

» 2019 » آگوست

در آتش شرم ، آب می سوخت
آنجا که گل و گلاب می سوخت

یک باغ پر از شکوفه ی سرخ
در سایه ی آفتاب می سوخت

هر دیده که رنگ آب می دید
می خواست بگوید آب می سوخت

در پاسخ کودکان تشنه
مشک و علم و جواب می سوخت

صد نیل اگر فرات می شد
از داغ دل رباب می سوخت

پیراهن خیمه های غیرت
از کینه ی بی حساب می سوخت

از بس که ستم ز حد فزون بود
در خشم خدا، عذاب می سوخت

از قطره ی اشک داغ “ترنم”
شعر و قلم و کتاب می سوخت

اشکهایم کرده ام پنهان و چشمم بسته ام
تا نیازارد دلی از گریه ی پیوسته ام

گریه ی پنهانی ام در کنج شب دارد نشان
از دل و حجم غم و داغ و ضمیر خسته ام

اشک گرپنهان کنم اما چه سازم با غمت
نینوا دارم ولیکن چون نی بشکسته ام

با حضور صبر، اما باز کم می آورم
زیر ابر کوچ این مرغان از غم رسته ام

سعی کردم دل کنم آرام، اما نه، نشد
دل به فریاد آمد از این گریه آهسته ام

شاعر قلم گرفته و زل زد به دفترش
تصویر گنگ و مبهمی آمد برابرش
یک سایه دید و پیکر خورشید و بعد از آن
یک آسمان ستاره کمی آن طرفترش
نا گه شهاب واژه ای از قطب جان گرفت
تا ناگهان بهانه دهد دست شاعرش
ای سربریده پیکر صد پاره ،ای غریب
کرد انعکاس واژه به شعر آشناترش
اما غمی بزرگ به جانش رسوخ کرد
از شاخه های لاله و عکس برادرش
برگشت و خوب کودکی اش را مرور کرد
پیوند با گذشته شد آشوب خاطرش
تکرار داغ صحنه ای از ذهن او گذشت
در صحن پاک آینه، در اشک مادرش
ای کشتی نشسته به ساحل، که ناگهان
شاعر شکست در غم و شد غرق باورش
ای بی کفن حسین من ای تشنکام عشق
هی خواند و گریه کرد و نوشت آه آخرش

زبانحال امام حسین (ع) با علی اکبر (ع)

چه از حسن و چه از خلق و چه خلقت
خدا سر تا قدم پیغمبرت کرد
برای مرهم دل تنگی ما
ید قدرت علی اکبرت کرد
لب خشکیده ات ، بابا بمیرم
عجب مشتاق آب کوثرت کرد

کفن پوشیده ای، می دانی آیا
کفن پوشیدنت زیباترت کرد؟
برو، اما قدم آهسته بردار
که چشمم تشنه لختی تماشاست
خودت بسپار در حجم نگاهم
مرا پر کن ز تصویرت، که زیباست
نقاب از چهر ه ات بر دار، شاید
ببیند خصم ، شاید باورت کرد
اللهی بشکند دستی که خواهد
به پیش چشمم ای گل پرپرت کرد
مبر نام علی ترسم که دشمن
کند کاری که با جد تو کردند
برو ، اما مزن از تشنگی دم
که می ترسم بر احوالت بخندند

قد علم کرده، سرا پای چو طوبا شده ای
قد و بالات بنازم که چه زیبا شده ای
بیش از پیش شباهت به پیمبر داری
بیش از پیش سزاوار تماشا شده ای
بود نزدیک که از دور تو را نشناسم
بس که امروز تو زیباتر و رعنا شده ای
شام گیسوست که برگرد رخت بسته نقاب
یا تو چون ماه که در آینه پیدا شده ای؟
ماه بر مسند پیشانی و شب بر سر دوش
به کدامین سفر اینگونه مهیا شده ای
آب در چشم تو می رقصد و آتش ز لبت
آب و آتش بهم آمیخته غوغا شده ای
قدمی چند به مهمانی چشمم بردار
با خبر از دل پر درد من آیا شده ای؟
لب من خشکتر از کام تو، اما برگرد
دو قدم باز به سوی من تنها برگرد
من که شرمنده لب تشنگی ات خواهم بود
لیک تا خویش دهم بلکه تسلا برگرد
گل خورشید من امروز تکان ده دستی
لحظه ای زخم دلم کن تو مداوا برگرد
شانه خسته من زخمی چندین کوچ است
یا که آهسته برو ازنظرم ، یا برگرد

آمد از خیمه جوانی چو پیمبر ، زیبا
پای تا سر چو پیمبر ، علی اکبر، زیبا

گیسوان شب یلدائیش افکنده به دوش
تیغ بسته به میان زاده ی حیدر، زیبا

می شد از هر قدمش خرمنی ازگل برداشت
چید از باغ رخش لاله ی احمر ،زیبا

سوگواران حرم سینه زنان، صیحه کنان
مثل پروانه به دورش زده پرپر ، زیبا

بود در خلوت اسرار دلش ، سر دادن
بال در بال ملک مثل کبوتر ،زیبا

مست آن بانگ دلاویز، که: بشتاب، علی
بشکن این پنجره را ، بال در آور، زیبا

خنده ی عشق، که با اشک درآمیخته بود
ریخت بر دست پدر ، دانه ی گوهر، زیبا

باغ احساس شکوفا شد و گل را بویید
و چه خوش گفت در آن لحظه آخر، زیبا

“یارب این نو گل خندان که سپردی به منش
“می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

ناگهان بانگ بر آورد که دریاب مرا
و سلامی که دمید از گل حنجر ، زیبا

دو قدم رفت ولی تاب نیاورد، نشست
ماه و خورشید به هم گشت برابر ، زیبا

تبی از جنس غریبانه به جانش افتاد
دید افتاده برش سرو و صنوبر، زیبا

شاه شمشاد قدی ، خسرو شیرین دهنی
پاره پاره بدنی ، غرق به خون، سر، زیبا

بوسه بخشید به پیشانی شق القمرش
بوسه ای سرخ و چنان زخم مکرر، زیبا

بوسه اش مهر به غمنامه ی عاشوراء بود
تا قیامت ، که کند صحنه ی محشر، زیبا

ظهری که عطش به باغ می ریخت
پروانه هوای پر زدن کرد

تا حرمت عشق ، پاس دارد
قنداقه به دور نسترن کرد

با خون گلوی غنچه، وا کرد
درهای تمام آسمان را

بر قامت عرش نقش خون زد
تا رنگ کند مگر جهان را

پر کرد تبسمش فضا را
وقتی که به کام تشنه، خون ریخت

خونی که ز داغ لاله نوشید
از حنجر خویشتن برون ریخت

با خنده ی سرخ او رقم خورد
آغاز سرودن قناری

گل کرد زمین و لاله سر زد
در سایه ی آن قیام جاری

با بال و پری به وسعت عشق
تا باغ شکوفه ها سفر کرد

از بس که هوای پر زدن داشت
از بام فرشته هم گذر کرد

این پسر، کیست ، این همه زیبا
قرص خورشید بر جبین دارد

ذوالفقار علیست در دستش
یا که ماهی در آستین دارد

مادرش کوثر است ، می دانم
پدرش هست حضرت خورشید

مقصدش تا حوالی معراج
مرکبش عشق، توشه اش توحید

این پسر، کیست از مه و خورشید
از زمین و زمانه دل برده

دلبری می کند به جنگیدن
گرچه لب تشنه است و افسرده

گر علی نیست ، هست پیغمبر
یا حسینش این قره العین است

حمزه یا جعفر است ، در هر حال
تیغ چون ذوالفقار در بین است

این پسر، کیست این چنین چابک
سر ز تن ، تن ز سر براندازد

جای سر ، برق تیغ بنشاند
یاد دشمن به خیبر اندازد

تربیت دیده چه دامانی ست
این همه جرئت و جگر دارد

مادرش هست گر در این دنیا
خوش بحالش چنین پسر دارد

آی ، ای تیغ ها کمی انصاف
مهلتی تا به خیمه برگردد

یادگار نبی ست ، بگذارید
مرهم غربت پدر گردد

دست و پا می زنی و حرمله ها می خندند
هیچ کس نیست بپرسد که چرا می خندند
کشتن طفل مگر هلهله کردن دارد
کینه ی کیست که این حرمله با من دارد
کینه ی خندق و بدر است کمانگیر شده
لات و عزی و هبل هست که تکثیر شده
کفر محض است در آن سوی کمان جا کرده
نهروان نامه ی این غائله امضا کرده
تا که گفتم: علی است این، همه ساکت ماندند
با اشاره به کماندار ، گلو فهماندند
حرمله تا که سفیدی گلو پیدا کرد
تیر آمد گره کار تو را هم وا کرد
عوض آن که چنین تیر به آهو بزند
جا به جا شد که به حلقوم پرستو بزند
به لبت نقش تبسم چقدر پر معناست
یعنی این گونه در آغوش تو مردن زیباست
یعنی امروز اگر کودکم اما مردم
خواستم با تو شوم وصل ، دلیل آوردم
تا که بر دوش تو آرم سر تعظیم فرود
ورنه بی تابی ام از بهر کمی آب نبود
شاه لبریز غم و ماه به دوشش آرام
نگهی سوی پسر داشت، نگاهی به خیام
حنجرت پاره و من از غم تو پر دردم
شرم دارم که چگونه به حرم برگردم
خنده بر من مزن ای طفل مسوزان جگرم
شرمسارت شدم امروز ، من آخر پدرم
پیکر کوچکت ،این قوم به خون آغشتند
تیر را بر تو زدند لیک مرا هم کشتند
من که شرمنده ی لب تشنگی ات خواهم بود
سعی کردم دهمت آب ، ولی حیف چه سود
عوض آب، تو را آب ز پیکان دادند
شرمشان باد عجب پاسخ مهمان دادند
شرمشان باد که از دادن یک جرعه ی آب
کرده شرمنده مرا پیش تو، هم پیش رباب
دست و پا می زنی و دست من از آب تهی ست
تشنه می میری و از دست من امیدی نیست
دشمنان تا که تو و حال مرا فهمیدند
کف زدند ، هلهله کردند ، به من خندیدند
تو به من خیره و شرم از رخ من می بارد
خصم با دیدن این صحنه ، چه عیدی دارد

جمعی از جمعیت عشق اگر کم شده بود
دشت یکریز پر از چشمه زمزم شده بود

آب می سوخت در انبوه عطش سوز فرات
آسمان نیز به پهنای زمین خم شده بود

چشم هم وسعت یک فاجعه را می فهمید
آنچه در دایره عشق، منظم شده بود

نطفه می بست جنونی که تماشایی بود
جوهر عشق و جنون بود که توآم شده بود

لیله القدر زمین بود که هفتاد و دو بار
آیه ی خون خداوند، مجسم شده بود

می شد آن روز فقط عشق به تصویر کشید
طرح یک مرثیه کم داشت، که آنهم شده بود

اسب خورشید که می تاخت در اعماق شفق
یال آشفته ی طوفان محرم شده بود

نینوا بود که همواره عطش می نوشید
و غروبی که چو غمناکی “ترنم” شده بود



برچسب ها