دوراهک

» admin

شعر من بی تو بسی قافیه ها کم دارد
بی تو حتی غزلم رنگ محرم دارد

سر شب بود و دلم سخت هوایی شده بود
شعر هم مثل دلم کرب و بلایی شده بود

خواستم بال زنم سوی تو ، پر کم دارم
آتش سوختنم هست ، شرر کم دارم

پشت در، مانده ی درمانده منم ، در وا کن
بده بالی و کبوتر شدنم امضا کن

حجم این حنجره گر سمت دلم باز شود
واژه در واژه اگر یکسره آواز شود

شعر من باز دو مصراع دگر کم دارد
غزل امشب عجب آشوب مرا هم دارد

سرنوشت من و شعرم به شما وصل شده
امشب این شعر ، چه با کرب و بلا وصل شده

مادرم روضه ی عباس تو در گوشم خواند
روضه ای داغ ، که برشانه ی دل باقی ماند

روضه ای مثل عطش ،مثل وفا ، مثل علم
مثل لب های ترکخورده ی سقای حرم

مثل منسوب به سقا و در آن قحطی آب
مثل شرمندگی و آب شدن پیش رباب

به علمدار بگو باز علم بر دارد
کربلا ، کرب و بلاهای مکرر دارد

خون از دلم چو قطره ی اشکی چکید و سوخت
شکل هلال در دل دفتر کشید و سوخت

شعرم که داشت مرثیه می شد برای تو
یک جا تمام حرف دلم را شنید وسوخت

گفتم غزل بچینم از این واژه ها ، ولی
حس غزل ز خانه ی ذهنم پرید و سوخت

یک کاروان ستاره ز چشمم روانه شد
وقتی قلم به کرب و بلایت رسید و سوخت

آری ، تو هم شنیده ای آنجا که کودکی
آب از دم سه شعبه ی تیری مکید و سوخت

دریای حلم و معدن غیرت ، خدای صبر
نعش به خون تپیده ی اکبر بدید و سوخت

آتش ، آتش بود ، بی امان آتش
بر زمین می ریخت آسمان، آتش

آفتاب ،آن روز ، روز آن صحرا
بود از گرمی همچنان آتش

خوشه ی خورشید بر زمین می ریخت
سایه می خشکید ، سایبان آتش

آن طرف دریا ، این طرف ، اما
مشک می بارید از دهان آتش

تشنگان آن روز آبشان از تیر
سایه ی نعش کشتگان آتش

مشک ها بی آب ، آبها جاری
میهمان تشنه ، میزبان آتش

جای آب آن روز، سخت می جوشید
از لب خشک کودکان آتش

آب تا گفتم دیده ام بارید
ریخت بر دفتر ناگهان آتش

وقتی که پرچم را به دست باد می داد
عشق و وفاداری به عالم یاد می داد

دست ادب بر سینه و پا جفت می شد
عاشق ببین ، آنچه که او می گفت می شد

چون سایه هر سو پا به پای یار می رفت
می داد چشم و دست و ، سر بر دار می رفت

بر هر چه می فرمود، او لبخند می زد
مشک و علم با جان خود پیوند می زد

در شط آب از تشنکامی گر که می مرد
بی حضرتش یک جرعه ی آبی نمی خورد

در قاب آب از صورتش مهتاب می ریخت
با دستهایش آب روی آب می ریخت

پر کرد مشک از آب و لبها همچنان خشک
در چشم او صحرا و حتی آسمان خشک

بغضی گرفتش گوئیا راه گلو را
شوق رسیدن تا حرم می کشت او را

می گفت با خود:  تا حرم راهی نمانده
این فاصله تنها به جز آهی نمانده

زیباترین چیزی که آن میراب می برد
بهر گلوی خشک اصغر آب می برد

انگار راهش سخت و ناهموار می شد
مابین او با خیمه ها دیوار می شد

انگار تیر و نیزه ها هم جان گرفتند
وقتی که دست از ساقی عطشان گرفتند

اینگونه وقتی شیر را بی دست دیدند
بر کشتنش رو به خصالان صف کشیدند

اینجا ردیف و قافیه هم داشت می سوخت
یک مثنوی انگار کم کم داشت می سوخت

“ترنم” نوشت این شعر و دفتر بست ، اما
تا آخر ماه محرم داشت می سوخت

تکسواری از میان نخل ها
می گذشت اما به سرعت چون شهاب

ای بنازم قرص ماهی کینچنین
مات از موج عبورش آفتاب

بر فراز شانه ی مردانه اش
مشکی اما مملو از احساس بود

آنچه عالم داشت از عشق و وفا
جمله اش در سینه ی عباس بود

در میان دود آه کودکان
همچو شمعی پای تا سر آب شد

داغ نوشیدن به جان آب ریخت
تشنه او ، آب از عطش بی تاب شد

نازم آن لب تشنه ای کآب فرات
تشنه ی بوسیدن لبهاش بود

خویش را انداخت بر دستش، ولی
دید بر لب قصه ی مولاش بود

در میان بهت آتشناک ظهر
دیدنی شد لحظه ی روئیدنش

ذره ذره خاک داغ نینوا
چشم می شد از برای دیدنش

گاه دست افشانی اش آن دست حق
عاشقانه مشک بر دندان گرفت

لحظه های سرخ روئیدن شکفت
لحظه ای کان باغ را طوفان گرفت

تا قضا دستانش از دستش گرفت
مشک آب آن روز بهرش اشک ریخت

غم نبود از لحظه ی بی دستی اش
غم به جانش ریخت وقتی مشک ریخت

گفتم مگر به سوی تو پر در بیاورم
پر ، وا نشد بهانه ی دیگر بیاورم
زیر هجوم طعنه و آن تازیانه ها
یا جان دهم به پای تو، یا سر بیاورم
تا سایه بان پیکر صد پاره ات کنم
شرمنده ام ،نمانده که معجر بیاورم
این خاک داغ و پیکر گل ،نه، نمی شود
مهلت بده برای تو بستر بیاورم
پیراهن از برای تن عریان و بی کفن
از تار و پود چادر مادر بیاورم
خاکستری ز آتش جا مانده ازحرم
مرهم به زخم ان تن بی سر بیاورم
گفتم تو را ز حال خودم باخبر کنم
گفتم غمم به پیش برادر بیاورم
از لابه لای نیزه و شمشیر و دشنه ها
آخر چگونه جسم تو را در بیاورم
وقتی که غم به حنجره ام چنگ می زند
باید که رو به مادر اصغر بیاورم
یا از برای دیدن خورشید روی تو
با گریه رو به نیزه و لشکر بیاورم
ای روضه خوان بر سر نی ،باز دم بگیر
می خواهی از برای تو منبر بیاورم ؟
یادت که هست لحظه آخر، بخوان، بخوان
تا روضه را به مصرع آخر بیاورم
بوسیده ام به جان خودم جایی از تو را
جایی که هم ندید و نبوسید مادرم

خواب بودم مگر هنگام مسافر شدنت؟
چقدر دیر، چرا طول کشید آمدنت؟
ای سفر کرده ، بگو این همه تاخیر چرا
خسته ام، خسته دگر بسته به زنجیر چرا
ماه من این چه طلوعیست، چه جور آمدنی
زیرخاکستری ای ماه، تو بابای منی؟
مگر از مطبخ خولی و تنور آمده ای
از چه در تشت زر اینجا به ظهور آمده ای؟
دل من تنگ، ولی فاصله طولانی شد
دیده ام از غم هجران تو بارانی شد
تو نبودی چقدر درد کشیدم بابا
درد از این همه نامرد کشیدم بابا
پا برهنه عقب قافله راه افتادم
گاه از قافله جا ماندم و گاه افتادم
خسته بودم و من از قافله جا می ماندم
شمر می زد کتکم تا که تو را می خواندم
می زدندم ولی عمه سپر من می شد
عمه ام جای تو بابا، پدر من می شد
تا که سیلی نخورم دست جلو می آورد
تن رنجورخودش را سپر من می کرد
پیر شد عمه ،و من پیر شدم می بینی؟
بی تو از جان خودم سیر شدم می بینی؟
چه کسی کرده جدا راس تو را از بدنت
من بمیرم ز چه پر خون شده بابا دهنت
طفل باید که در آغوش پدر جا گیرد
نه که در بر سر ببریده بابا گیرد
عقده واکرد و دل از دیده به جریان انداخت
خسته جانی که به تن داشت به دامان انداخت
آنقدر گفت که من سوختنش را دیدم
پر و بالی زد و پرپر شدنش را دیدم

آتش فتاد بر دل افکار قافله
جانسوز بود آه شرربار قافله

می سوخت بند خیمه و جمعی اسیر بند
مانده میان خیمگه بیمار قافله

هفتاد و دو ستاره خونین میان دشت
رنگین نموده صفحه طومار قافله

بر نی نشست جلوه ی خورشید دیگری
در راه شام و کوفه جلودار قافله

کی بود جرات آن جماعت گر آن زمان
بر جای بود دست علمدار قافله

زینب کجا و دیدن در تشت زر کجا
مهر به خون نشسته ی سالار قافله

ای چشم روزگار به تماشا نشسته ای؟
این حال زار و دیده ی خونبار قافله

“ترنم” ببار اشک تر از دیده دم به دم
هستی اگر چو لاله عزادار قافله

دستهایم را ببندی باز هم خواهم نوشت
هر چه را از هر که دیدم یک به یک از دم نوشت

دستهایش را که بستند، خانه اش آتش زدند
پای این زخم گران را می توان مرهم نوشت؟

می شود آیا به روی این قضایا چشم بست؟
یا که بر پیشانی منظومه ی عالم نوشت

درد بسیار است، حتی کوچه ای هم شاهد است
باید اما هم مدارا کرد هم کم کم نوشت

مادری بیمار در بستر ، ولی آرامتر
می شود این قطعه را آهسته با شبنم نوشت

کودکانش تا همین حالا نخوابیدند که
آتش و میخ و در و پهلو، نفهمیدند که
صورت و سیلی میان کوچه نشنیدند که

منتظر تا صبح ، مادر ، باز مادر، باز هم
باز مادر، باز بیماری و بستر ، باز هم

کوچه ، سیلی ، آتش و خاکستر در باز هم
باز “ترنم” (باز هم) ها را ولی با غم نوشت

خواب دیدم آب ، آتش می نوشت
موج با مهتاب آتش می نوشت

روی فرش ساحل رویای من
پنجه ی خیزاب آتش می نوشت

کودکی در دفتر انشاء خود
جای “بابا ، آب” آتش می نوشت

چند نخل و شطی و مردی سوار
تشنه ای بی تاب آتش می نوشت

خیمه را با خط قرمز می کشید
زیر عکس و قاب آتش می نوشت

مشک را بی آب، سقا تشنه لب
در کف میراب آتش می نوشت

بال های خواب من آتش گرفت
بسکه با اعجاب آتش می نوشت

شام را، در گوشه ی ویرانه ای
کودکی در خواب آتش می نوشت



برچسب ها