دوراهک

» شعر و ادب

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2020/12/Park.jpg

گاهی خودم برای خودم حرف میزنم
با لهجه و صدای خودم حرف میزنم

از روزگار رفته وحالِ در انتظار
آغاز تا به انتهای خودم حرف میزنم

بی رمز و استعاره و دستور فارسی
با واژه ی خدای خودم حرف میزنم

وزن و تمام قافیه ها دَور میزنم
با کمترین خطای خودم حرف میزنم

درگیردار ترجمه ی متن زندگی
من دردناک جای خودم حرف میزنم

گاهی خلاف میل دلم طنز های تلخ
با شکلکِ ادای خودم حرف میزنم

دیگر کسی ملامت ابری نمیکند
وقتی که در هوای خودم حرف میزنم

دیشب بگوش پنجره چندی گریستم
شبها به آشنای خودم حرف میزنم

بهتر که نشنود دل آیینه آه را
وقتی خودم برای خودم حرف میزنم

شعر از : حاج رسول عبدالهی

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2020/12/Derakht.jpg
دلم تاورشنا، ای دل دگه حالی به مو نیدت
دگه بوی خوشی از بال دسمالی به مو نیدت

بگم که دونه ی فلفل و خال ری گپ دلبر
چه فرقی شن که طوم و مزه خالی به مو نیدت

سراک حافظ اشتم دوش و فالی امگرت، امدی
که حافظ هم گویا جهل آوده فالی به مو نیدت

سر پیر کمر اشتم خروسی نذرش هم امکه
مو قربون خوش و جدش، پرشالی به مو نیدت

چطهرن بی تو واوسن همه هم قول و هم پیمون
که میر اشکال دنیا گوشت اشکالی به مو نیدت

شعر از : یحیی وحیدی

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2020/12/Bagh.jpg
خدا امنالده واپیچی ای عشق
دلم خوش تا نکه بی هیچی ای عشق
رچ پات هر کویا ایشم دیارن
مو گیچ اتکرده یا خت گیچی ای عشق؟

شعر از : یحیی وحیدی

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2020/12/Tabiat.jpg
تا دلم تو سینه از عشق تو هیلو ویخورت
قهوه تهل قجر هم روز و هم شو ویخورت

تا صدی پا ایشنفت پا ویوت از جا هولکی
ازخوشالی مت و گشت ایکوت و ملو ویخورت

چندباری خم سراکش من که ری سر افتده
نه ، گویا دردش که نیکوت پیوت از نو ویخورت

چند بارم از زوون مار زخمی واوده
بی خیال، انگار انگاری که دیشو ویخورت

هرچه هم شیگم بیو واگرد سرجی اولیت
دور خوش کشت ایخورت یا زر بی رو ویخورت

خوش که هیچ اصلن چه پروی شن، مو از بین ایورد
دایمن از مشکلون چیش مو او ویخورت

مم که پابس خوش اشکرده ، دسم پی کار نی‌
“ترنم” بیچاره هرشو شربت خو ویخورت

شعر از : یحیی وحیدی

سور و پرگو! 6 ژانویه 2021

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2020/12/SoorPorgoo.jpg

از دل دیوانه من ابر و باران را مگیر
صبح زیبا و تماشای بهاران را مگیر
بسته ای ایمای سبز و گفتگوی پنجره
خلوت گرم پرستوهای ایوان را مگیر
لذت پاییز را درخانه زندان کرده ای
سزبه زیر بال گرمای زمستان را مگیر
دوستی را میزنی تیر از نگاه مرحمت
مرحمت فرما تب سرد خیابان را مگیر
قهوه چشمت نصیب ما نشد، بوییدنش
انتهای شب بیا سینی و فنجان را مگیر
شاعرم دلخوش به چندین واژه و بیت غزل
خواهشا از طبع من این ذره امکان را مگیر
سفره دل را برویت میگشایم نازنین
خورده ای از ما نمک اما نمکدان را مگیر

شعر از : حاج رسول عبدالهی

در عکس تو منم که دلم تنگ میشود
بر عکس من تویی که دلت سنگ میشود

ویروس انزوا به کمینم نشسته است
کم کم تمام حافظه ام هنگ میشود

از حد گذشته است نیازم به بودنت
دیدی به نان شب پدری لنگ میشود؟

خارک رسیده است کی از راه میرسی
کی دست من به دور تو “پرونگ” میشود”

اورانیوم غنی شده ی بیت آخرم
میترسم از شبی که سرت جنگ میشود

صبی خوش هن خدا گویا دیارن
همی دنیا قشنگ و نو نوارن
بلنداوه نمازوخن برو کار
که ایگن زندگی زنده به کارن

هوا شرجین و چاسم کشکنه هاده
و هم دنباز و شومم اشکنه هاده
بکو هم یاد پرگو و پیاز امشو
کمی گمنه بریز تو وردنه هاده

تش ایبارد هوا گرمن دوراهک
چقد گرمن مو که پختم تو آهک
تعجب کردسم امرو مو اینجا
به آدم های مغرور و مترسک

بوی باروت بلند است هنوز از تنشان
تا که بینا کند این قافله پیراهنشان

آنقدر شوق سرشتند به هر قطره خون
که بهشت است پر از شرح حنا بستن شان

کرد نارنجکی از عشق ضمانت پرواز
آی مردم ! نشود بار کجی ضامنشان

این همان خواندن ترتیل شب عاشوراست
شده تفسیر به خون آیه ی بنیان کنشان

شب زانو زده می خواست که از رو نرود
آتش افروخت ولی شوق سحر کردنشان

نه پلاکی نه مزاری نه نخی پیراهن
بوی باروت ولی مانده هنوز از تنشان



برچسب ها