دوراهک

» شعر و ادب

کمان بود و گلوی تشنه ی من
هجوم شعله ها بر روی خرمن
زنی تنها میان خیمه می سوخت
شبش از آتش دل بود روشن

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

عطش بود و لبی خشک و دلی خون
پر از لایی و لایی دشت و هامون
جدا شد تیری از آن چله ی سرد
گلوی گرم طفلی گشت گلگون

تلاقی گلو با تیر گل کرد
لبی، زیبا ترین لبخند آورد
ز کینه تیری از آن چله برخاست
شد آن دم صورت مولای ما زرد

سلام ما به عباس دلاور
حسین دارد همین تنها برادر
سلام ما به چشم تیر خورده
برادر زین سبب از غصه مرده
سلام ما به دستان بریده
حسین آمد نهادش بر دو دیده

ز چشم آسمان جاریست آتش
کران تا بیکران جاریست آتش
جهالت آنچنان میتازد امروز
که از متن امان جاریست آتش

غروب و چهره شب تلخ و درهم
گرفته قامت ماه ابری از غم
در این ابی ترین دریا دو بیتی
گرفته رنگ بوی درد و ماتم

لبت بسته نمی گویی سخن تو
بگو حرفی مسوزان قلب من تو
علی جان چشم خود بگشا به رویم
جواب خواهر زارت چه گویم
ز تیغ کین دو تا شد فرق نازت
فدای آن همه سوز و گدازت
سفر کردی تو از این دار فانی
نخواهم بعد تو این زندگانی
علی جان مادرت بی صبر و تاب است
ز هجر روی تو جانش کباب است
غمت آتش زده بر جان بابا
ز داغت لاله گون شد دشت و صحرا
خداوندا جوانم رفت از دست
گل من اکبرم لب از سخن بست

نه دیگر اسب او تاب و توان داشت
نه خود جانی به تن جان جهان داشت
چنان خوشید روی خاک ، از زین
نشست و دیده را بر آسمان داشت

وقتی که نبرد هست با نیست گرفت
هنگامه حفظ دینی و زیست گرفت
یک تشنه کنار آب در درس وفا
بی دست در امتحان خود بیست گرفت

به دست جهل و نادانی چه آسان
دوباره می شود بر نیزه قرآن
در آن روزی که خورشید از طلوعش
پشیمان بود و دلخون و پریشان

حسین آموزگار عشق ناب است
زلال چشمه ای از آفتاب است
ولی افسوس این آیینه عشق
ز کوته فکری ما در نقاب است



برچسب ها