دوراهک

» شعر و ادب

بوی باروت بلند است هنوز از تنشان
تا که بینا کند این قافله پیراهنشان

آنقدر شوق سرشتند به هر قطره خون
که بهشت است پر از شرح حنا بستن شان

کرد نارنجکی از عشق ضمانت پرواز
آی مردم ! نشود بار کجی ضامنشان

این همان خواندن ترتیل شب عاشوراست
شده تفسیر به خون آیه ی بنیان کنشان

شب زانو زده می خواست که از رو نرود
آتش افروخت ولی شوق سحر کردنشان

نه پلاکی نه مزاری نه نخی پیراهن
بوی باروت ولی مانده هنوز از تنشان

نوروز و هی زونی شلک اوضاش خیلی بی نمک
گرما ای سالا، دل تپک سرماش لرز و خنجرک
ویووت دریا خاهر و نونا نواوو آجر و
باپیر وانه مرکر و تی تی کمی واوو زرک؟
عمری چشامو بُی دَرِن دم کاغُذی از کُمترن
ایسا میا تا کرخرن یا جفتکن یا زیپلک
آدم مث جغذ بُنَو تو فند و فعلن روز و شو
چهچال گوشم از درو انگال روحم از کلک
همّه ی نمازن مامله از ای گله از او گله
مثِّ یه کاغُذ باطله خط خورده ی سهون و شک
کیچه بله ؛ عزت که نی همساده هن حرمت که نی
تا صبح خو راحت که نی ده بار هی میشیم فلک
افتو تا افتو کشمکش تنبونمو در رفته کش
خومو که ریش خوسیده هَش پَیویم اما بَی زلک
فتنه تو هر کیچه ی رُوِن
گپ هن که تیر برنون
کار یه بعضی تیتون یه درز در صدتا سرک
ای ره ، بجز مردن که نی آدم خالو آهن که نی
دل شیشه مشکن که نی وختی که صد جاشن ترک
آزار بسیارن بیو آدم گرفتارن بیو
درمون ای دردی گرو کی بیده تَوشَو یا دلک
تا ترمزش دیوار هن اینجا اجل بیکار هن
ای عامل کشتار هن ماشین مگو سی دار چلک
دلال هی کسم برات تا مین خر واوو خوات
میگم که راسن چلچوات؟ میگوت والله ! ولولک !
شاعر مگو ایکد پرو هنزا که هن جنس گرو
هنزا که نی چاست خُرو بانو ونو هن تو سپک

 

قاسم درویشی – شهریور ١٣۹۸

دریافت

Type of file : mp3 – Size : 8.18 MB – Length : 3:33

کمان بود و گلوی تشنه ی من
هجوم شعله ها بر روی خرمن
زنی تنها میان خیمه می سوخت
شبش از آتش دل بود روشن

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

عطش بود و لبی خشک و دلی خون
پر از لایی و لایی دشت و هامون
جدا شد تیری از آن چله ی سرد
گلوی گرم طفلی گشت گلگون

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

عطش بر جان دریا سنگ میزد
کمان هم بر سپر نیرنگ میزد
جهالت با سه تا انگشت بران
گلوی کودکی را چنگ میزد

تلاقی گلو با تیر گل کرد
لبی، زیبا ترین لبخند آورد
ز کینه تیری از آن چله برخاست
شد آن دم صورت مولای ما زرد

سلام ما به عباس دلاور
حسین دارد همین تنها برادر
سلام ما به چشم تیر خورده
برادر زین سبب از غصه مرده
سلام ما به دستان بریده
حسین آمد نهادش بر دو دیده

ز چشم آسمان جاریست آتش
کران تا بیکران جاریست آتش
جهالت آنچنان میتازد امروز
که از متن امان جاریست آتش

غروب و چهره شب تلخ و درهم
گرفته قامت ماه ابری از غم
در این ابی ترین دریا دو بیتی
گرفته رنگ بوی درد و ماتم

لبت بسته نمی گویی سخن تو
بگو حرفی مسوزان قلب من تو
علی جان چشم خود بگشا به رویم
جواب خواهر زارت چه گویم
ز تیغ کین دو تا شد فرق نازت
فدای آن همه سوز و گدازت
سفر کردی تو از این دار فانی
نخواهم بعد تو این زندگانی
علی جان مادرت بی صبر و تاب است
ز هجر روی تو جانش کباب است
غمت آتش زده بر جان بابا
ز داغت لاله گون شد دشت و صحرا
خداوندا جوانم رفت از دست
گل من اکبرم لب از سخن بست

نه دیگر اسب او تاب و توان داشت
نه خود جانی به تن جان جهان داشت
چنان خوشید روی خاک ، از زین
نشست و دیده را بر آسمان داشت

وقتی که نبرد هست با نیست گرفت
هنگامه حفظ دینی و زیست گرفت
یک تشنه کنار آب در درس وفا
بی دست در امتحان خود بیست گرفت



برچسب ها