دوراهک

» محمد دوراهکی

کمان بود و گلوی تشنه ی من
هجوم شعله ها بر روی خرمن
زنی تنها میان خیمه می سوخت
شبش از آتش دل بود روشن

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

عطش بود و لبی خشک و دلی خون
پر از لایی و لایی دشت و هامون
جدا شد تیری از آن چله ی سرد
گلوی گرم طفلی گشت گلگون

به دست جهل و نادانی چه آسان
دوباره می شود بر نیزه قرآن
در آن روزی که خورشید از طلوعش
پشیمان بود و دلخون و پریشان



برچسب ها