دوراهک

» محمد عالیپور

تلاقی گلو با تیر گل کرد
لبی، زیبا ترین لبخند آورد
ز کینه تیری از آن چله برخاست
شد آن دم صورت مولای ما زرد

سلام ما به عباس دلاور
حسین دارد همین تنها برادر
سلام ما به چشم تیر خورده
برادر زین سبب از غصه مرده
سلام ما به دستان بریده
حسین آمد نهادش بر دو دیده

نه دیگر اسب او تاب و توان داشت
نه خود جانی به تن جان جهان داشت
چنان خوشید روی خاک ، از زین
نشست و دیده را بر آسمان داشت

کمی گمنه ی گری بی کاتخ یخ
بریزی ریش چنتا کاشخ کخ
کنارش کاکل و طهما و جوسال
دزی واپلکنی تو کچ مدبخ
ز بس خوردم ازش تنگيده دکمم
حالا هم سيم بيارين سيزن و نخ

شعر از : محمد عالیپور (مقداد)

نشسته بر سر نخل بلندی
کنار دوستان بگو بخندی
در اوج ریز بودن همچو قند است
ببین خارک چقد تو دل پسندی

شعر از : محمد عالیپور (مقداد)



برچسب ها