دوراهک

» یحیی وحیدی

قدت طوبا ، لبت کوثر ، رخت حور
بود چشم حسد از حضرتت دور

چه رستاخیزی از حسن تو بر پاست
چه توصیفی ؟ بجز نور علی نور

لبت کندو ، زبانت نیش زنبور

رخت چون ماه و مویت لیل دیجور

سخن شیرین و اخمت تلخ ، اما

چگونه این دو با هم کرده ای جور؟

اگر سخت است و دشوار است امشب
زمین و آسمان تار است امشب

شما اهل حرم آسوده باشید
ولی عباس بیدار است امشب

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

فلک با ما شده بیگانه امشب
گمانم پر شده پیمانه امشب

بیاور عطر و مشک و عود و عنبر
بزن گیسوی اکبر شانه امشب

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

فلک دارد سر ناسازگاری
که تا سازد جدا یاری ز یاری

گذر کردی چو بر خاک مزارم
سر از دامان مهرم برنداری

نمی دانم کمانداران کوفه
چرا تیر سه شعبه می خریدند

برای چشم و مشک و حلق و بازو
گمانم نقشه هایی می کشیدند

پی جمع آوری تیغ و نیزه
شتاب آلوده هر سو می دویدند

همانهایی که می گفتند از دین
ز هم آیات قرآن می شنیدند

همانهایی که روزی عهد بستند
شکستند عهد و پیمان را دریدند

عبید دهر گشتند و چه ارزان
نهادند دین و دنیا را خریدند

میان زرق و برق سکه و زر
خدا را، خویش را حتی ندیدند

به نام دین و با اندیشه ی کفر
جنایتهای بی حد آفریدند

به پای در هم و دینار دنیا
امام خویشتن را سر بریدند

برای دیدن سر بر سر نی
به پشت بام و درها صف کشیدند

در آتش شرم ، آب می سوخت
آنجا که گل و گلاب می سوخت

یک باغ پر از شکوفه ی سرخ
در سایه ی آفتاب می سوخت

هر دیده که رنگ آب می دید
می خواست بگوید آب می سوخت

در پاسخ کودکان تشنه
مشک و علم و جواب می سوخت

صد نیل اگر فرات می شد
از داغ دل رباب می سوخت

پیراهن خیمه های غیرت
از کینه ی بی حساب می سوخت

از بس که ستم ز حد فزون بود
در خشم خدا، عذاب می سوخت

از قطره ی اشک داغ “ترنم”
شعر و قلم و کتاب می سوخت

اشکهایم کرده ام پنهان و چشمم بسته ام
تا نیازارد دلی از گریه ی پیوسته ام

گریه ی پنهانی ام در کنج شب دارد نشان
از دل و حجم غم و داغ و ضمیر خسته ام

اشک گرپنهان کنم اما چه سازم با غمت
نینوا دارم ولیکن چون نی بشکسته ام

با حضور صبر، اما باز کم می آورم
زیر ابر کوچ این مرغان از غم رسته ام

سعی کردم دل کنم آرام، اما نه، نشد
دل به فریاد آمد از این گریه آهسته ام

شاعر قلم گرفته و زل زد به دفترش
تصویر گنگ و مبهمی آمد برابرش
یک سایه دید و پیکر خورشید و بعد از آن
یک آسمان ستاره کمی آن طرفترش
نا گه شهاب واژه ای از قطب جان گرفت
تا ناگهان بهانه دهد دست شاعرش
ای سربریده پیکر صد پاره ،ای غریب
کرد انعکاس واژه به شعر آشناترش
اما غمی بزرگ به جانش رسوخ کرد
از شاخه های لاله و عکس برادرش
برگشت و خوب کودکی اش را مرور کرد
پیوند با گذشته شد آشوب خاطرش
تکرار داغ صحنه ای از ذهن او گذشت
در صحن پاک آینه، در اشک مادرش
ای کشتی نشسته به ساحل، که ناگهان
شاعر شکست در غم و شد غرق باورش
ای بی کفن حسین من ای تشنکام عشق
هی خواند و گریه کرد و نوشت آه آخرش

زبانحال امام حسین (ع) با علی اکبر (ع)

چه از حسن و چه از خلق و چه خلقت
خدا سر تا قدم پیغمبرت کرد
برای مرهم دل تنگی ما
ید قدرت علی اکبرت کرد
لب خشکیده ات ، بابا بمیرم
عجب مشتاق آب کوثرت کرد

کفن پوشیده ای، می دانی آیا
کفن پوشیدنت زیباترت کرد؟
برو، اما قدم آهسته بردار
که چشمم تشنه لختی تماشاست
خودت بسپار در حجم نگاهم
مرا پر کن ز تصویرت، که زیباست
نقاب از چهر ه ات بر دار، شاید
ببیند خصم ، شاید باورت کرد
اللهی بشکند دستی که خواهد
به پیش چشمم ای گل پرپرت کرد
مبر نام علی ترسم که دشمن
کند کاری که با جد تو کردند
برو ، اما مزن از تشنگی دم
که می ترسم بر احوالت بخندند

قد علم کرده، سرا پای چو طوبا شده ای
قد و بالات بنازم که چه زیبا شده ای
بیش از پیش شباهت به پیمبر داری
بیش از پیش سزاوار تماشا شده ای
بود نزدیک که از دور تو را نشناسم
بس که امروز تو زیباتر و رعنا شده ای
شام گیسوست که برگرد رخت بسته نقاب
یا تو چون ماه که در آینه پیدا شده ای؟
ماه بر مسند پیشانی و شب بر سر دوش
به کدامین سفر اینگونه مهیا شده ای
آب در چشم تو می رقصد و آتش ز لبت
آب و آتش بهم آمیخته غوغا شده ای
قدمی چند به مهمانی چشمم بردار
با خبر از دل پر درد من آیا شده ای؟
لب من خشکتر از کام تو، اما برگرد
دو قدم باز به سوی من تنها برگرد
من که شرمنده لب تشنگی ات خواهم بود
لیک تا خویش دهم بلکه تسلا برگرد
گل خورشید من امروز تکان ده دستی
لحظه ای زخم دلم کن تو مداوا برگرد
شانه خسته من زخمی چندین کوچ است
یا که آهسته برو ازنظرم ، یا برگرد

آمد از خیمه جوانی چو پیمبر ، زیبا
پای تا سر چو پیمبر ، علی اکبر، زیبا

گیسوان شب یلدائیش افکنده به دوش
تیغ بسته به میان زاده ی حیدر، زیبا

می شد از هر قدمش خرمنی ازگل برداشت
چید از باغ رخش لاله ی احمر ،زیبا

سوگواران حرم سینه زنان، صیحه کنان
مثل پروانه به دورش زده پرپر ، زیبا

بود در خلوت اسرار دلش ، سر دادن
بال در بال ملک مثل کبوتر ،زیبا

مست آن بانگ دلاویز، که: بشتاب، علی
بشکن این پنجره را ، بال در آور، زیبا

خنده ی عشق، که با اشک درآمیخته بود
ریخت بر دست پدر ، دانه ی گوهر، زیبا

باغ احساس شکوفا شد و گل را بویید
و چه خوش گفت در آن لحظه آخر، زیبا

“یارب این نو گل خندان که سپردی به منش
“می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

ناگهان بانگ بر آورد که دریاب مرا
و سلامی که دمید از گل حنجر ، زیبا

دو قدم رفت ولی تاب نیاورد، نشست
ماه و خورشید به هم گشت برابر ، زیبا

تبی از جنس غریبانه به جانش افتاد
دید افتاده برش سرو و صنوبر، زیبا

شاه شمشاد قدی ، خسرو شیرین دهنی
پاره پاره بدنی ، غرق به خون، سر، زیبا

بوسه بخشید به پیشانی شق القمرش
بوسه ای سرخ و چنان زخم مکرر، زیبا

بوسه اش مهر به غمنامه ی عاشوراء بود
تا قیامت ، که کند صحنه ی محشر، زیبا



برچسب ها