دوراهک

» یحیی وحیدی

ظهری که عطش به باغ می ریخت
پروانه هوای پر زدن کرد

تا حرمت عشق ، پاس دارد
قنداقه به دور نسترن کرد

با خون گلوی غنچه، وا کرد
درهای تمام آسمان را

بر قامت عرش نقش خون زد
تا رنگ کند مگر جهان را

پر کرد تبسمش فضا را
وقتی که به کام تشنه، خون ریخت

خونی که ز داغ لاله نوشید
از حنجر خویشتن برون ریخت

با خنده ی سرخ او رقم خورد
آغاز سرودن قناری

گل کرد زمین و لاله سر زد
در سایه ی آن قیام جاری

با بال و پری به وسعت عشق
تا باغ شکوفه ها سفر کرد

از بس که هوای پر زدن داشت
از بام فرشته هم گذر کرد

این پسر، کیست ، این همه زیبا
قرص خورشید بر جبین دارد

ذوالفقار علیست در دستش
یا که ماهی در آستین دارد

مادرش کوثر است ، می دانم
پدرش هست حضرت خورشید

مقصدش تا حوالی معراج
مرکبش عشق، توشه اش توحید

این پسر، کیست از مه و خورشید
از زمین و زمانه دل برده

دلبری می کند به جنگیدن
گرچه لب تشنه است و افسرده

گر علی نیست ، هست پیغمبر
یا حسینش این قره العین است

حمزه یا جعفر است ، در هر حال
تیغ چون ذوالفقار در بین است

این پسر، کیست این چنین چابک
سر ز تن ، تن ز سر براندازد

جای سر ، برق تیغ بنشاند
یاد دشمن به خیبر اندازد

تربیت دیده چه دامانی ست
این همه جرئت و جگر دارد

مادرش هست گر در این دنیا
خوش بحالش چنین پسر دارد

آی ، ای تیغ ها کمی انصاف
مهلتی تا به خیمه برگردد

یادگار نبی ست ، بگذارید
مرهم غربت پدر گردد

دست و پا می زنی و حرمله ها می خندند
هیچ کس نیست بپرسد که چرا می خندند
کشتن طفل مگر هلهله کردن دارد
کینه ی کیست که این حرمله با من دارد
کینه ی خندق و بدر است کمانگیر شده
لات و عزی و هبل هست که تکثیر شده
کفر محض است در آن سوی کمان جا کرده
نهروان نامه ی این غائله امضا کرده
تا که گفتم: علی است این، همه ساکت ماندند
با اشاره به کماندار ، گلو فهماندند
حرمله تا که سفیدی گلو پیدا کرد
تیر آمد گره کار تو را هم وا کرد
عوض آن که چنین تیر به آهو بزند
جا به جا شد که به حلقوم پرستو بزند
به لبت نقش تبسم چقدر پر معناست
یعنی این گونه در آغوش تو مردن زیباست
یعنی امروز اگر کودکم اما مردم
خواستم با تو شوم وصل ، دلیل آوردم
تا که بر دوش تو آرم سر تعظیم فرود
ورنه بی تابی ام از بهر کمی آب نبود
شاه لبریز غم و ماه به دوشش آرام
نگهی سوی پسر داشت، نگاهی به خیام
حنجرت پاره و من از غم تو پر دردم
شرم دارم که چگونه به حرم برگردم
خنده بر من مزن ای طفل مسوزان جگرم
شرمسارت شدم امروز ، من آخر پدرم
پیکر کوچکت ،این قوم به خون آغشتند
تیر را بر تو زدند لیک مرا هم کشتند
من که شرمنده ی لب تشنگی ات خواهم بود
سعی کردم دهمت آب ، ولی حیف چه سود
عوض آب، تو را آب ز پیکان دادند
شرمشان باد عجب پاسخ مهمان دادند
شرمشان باد که از دادن یک جرعه ی آب
کرده شرمنده مرا پیش تو، هم پیش رباب
دست و پا می زنی و دست من از آب تهی ست
تشنه می میری و از دست من امیدی نیست
دشمنان تا که تو و حال مرا فهمیدند
کف زدند ، هلهله کردند ، به من خندیدند
تو به من خیره و شرم از رخ من می بارد
خصم با دیدن این صحنه ، چه عیدی دارد

جمعی از جمعیت عشق اگر کم شده بود
دشت یکریز پر از چشمه زمزم شده بود

آب می سوخت در انبوه عطش سوز فرات
آسمان نیز به پهنای زمین خم شده بود

چشم هم وسعت یک فاجعه را می فهمید
آنچه در دایره عشق، منظم شده بود

نطفه می بست جنونی که تماشایی بود
جوهر عشق و جنون بود که توآم شده بود

لیله القدر زمین بود که هفتاد و دو بار
آیه ی خون خداوند، مجسم شده بود

می شد آن روز فقط عشق به تصویر کشید
طرح یک مرثیه کم داشت، که آنهم شده بود

اسب خورشید که می تاخت در اعماق شفق
یال آشفته ی طوفان محرم شده بود

نینوا بود که همواره عطش می نوشید
و غروبی که چو غمناکی “ترنم” شده بود

کیست این یکه سواری که نقاب انداخته
قمر از چهره ی خورشید، حجاب انداخته

علمش نصر من الله و لبش فتح قریب
دست نقاش ازل ماه به قاب انداخته

یلی از ایل تماشاست که تیر نگهش
از شب و چشم عدو، لذت خواب انداخته

شهسواری ست که با آتش و باد آمیخته
گرد سم فرسش خط شهاب انداخته

جنگجویی ست علی صولت و حیدر شوکت
که دلیران همه را زیر رکاب انداخته

شعله ی آتش طور است که در پهنه دشت
ملک الموت ز هر سو به شتاب انداخته

گرد باد است، و یا صاعقه ، یا عباس است
که چنین معرکه را در تب و تاب انداخته

ماهرویی ست که مبهوت جمالش ملکوت
آسمان چشم بر این حسن مآب انداخته

سرو نازی ست که سر تا قدمش زیبایی ست
باغ گل در قدمش عطر و گلاب انداخته

دست پرورده ی عشق است، و کانون وفا
حسن دریاست چنین گوهر ناب انداخته

تشنه ای مشک به دوش است که با عشق تمام
همتش را همه در بردن آب انداخته

نام زیباش ابوالفضل ، و سقایی اوست
که امیدی به دل زار رباب انداخته

کودک طبع من از قامت بالای بهار
برگ شعری ست که”ترنم”به کتاب انداخته

شعر من بی تو بسی قافیه ها کم دارد
بی تو حتی غزلم رنگ محرم دارد

سر شب بود و دلم سخت هوایی شده بود
شعر هم مثل دلم کرب و بلایی شده بود

خواستم بال زنم سوی تو ، پر کم دارم
آتش سوختنم هست ، شرر کم دارم

پشت در، مانده ی درمانده منم ، در وا کن
بده بالی و کبوتر شدنم امضا کن

حجم این حنجره گر سمت دلم باز شود
واژه در واژه اگر یکسره آواز شود

شعر من باز دو مصراع دگر کم دارد
غزل امشب عجب آشوب مرا هم دارد

سرنوشت من و شعرم به شما وصل شده
امشب این شعر ، چه با کرب و بلا وصل شده

مادرم روضه ی عباس تو در گوشم خواند
روضه ای داغ ، که برشانه ی دل باقی ماند

روضه ای مثل عطش ،مثل وفا ، مثل علم
مثل لب های ترکخورده ی سقای حرم

مثل منسوب به سقا و در آن قحطی آب
مثل شرمندگی و آب شدن پیش رباب

به علمدار بگو باز علم بر دارد
کربلا ، کرب و بلاهای مکرر دارد

خون از دلم چو قطره ی اشکی چکید و سوخت
شکل هلال در دل دفتر کشید و سوخت

شعرم که داشت مرثیه می شد برای تو
یک جا تمام حرف دلم را شنید وسوخت

گفتم غزل بچینم از این واژه ها ، ولی
حس غزل ز خانه ی ذهنم پرید و سوخت

یک کاروان ستاره ز چشمم روانه شد
وقتی قلم به کرب و بلایت رسید و سوخت

آری ، تو هم شنیده ای آنجا که کودکی
آب از دم سه شعبه ی تیری مکید و سوخت

دریای حلم و معدن غیرت ، خدای صبر
نعش به خون تپیده ی اکبر بدید و سوخت

آتش ، آتش بود ، بی امان آتش
بر زمین می ریخت آسمان، آتش

آفتاب ،آن روز ، روز آن صحرا
بود از گرمی همچنان آتش

خوشه ی خورشید بر زمین می ریخت
سایه می خشکید ، سایبان آتش

آن طرف دریا ، این طرف ، اما
مشک می بارید از دهان آتش

تشنگان آن روز آبشان از تیر
سایه ی نعش کشتگان آتش

مشک ها بی آب ، آبها جاری
میهمان تشنه ، میزبان آتش

جای آب آن روز، سخت می جوشید
از لب خشک کودکان آتش

آب تا گفتم دیده ام بارید
ریخت بر دفتر ناگهان آتش

وقتی که پرچم را به دست باد می داد
عشق و وفاداری به عالم یاد می داد

دست ادب بر سینه و پا جفت می شد
عاشق ببین ، آنچه که او می گفت می شد

چون سایه هر سو پا به پای یار می رفت
می داد چشم و دست و ، سر بر دار می رفت

بر هر چه می فرمود، او لبخند می زد
مشک و علم با جان خود پیوند می زد

در شط آب از تشنکامی گر که می مرد
بی حضرتش یک جرعه ی آبی نمی خورد

در قاب آب از صورتش مهتاب می ریخت
با دستهایش آب روی آب می ریخت

پر کرد مشک از آب و لبها همچنان خشک
در چشم او صحرا و حتی آسمان خشک

بغضی گرفتش گوئیا راه گلو را
شوق رسیدن تا حرم می کشت او را

می گفت با خود:  تا حرم راهی نمانده
این فاصله تنها به جز آهی نمانده

زیباترین چیزی که آن میراب می برد
بهر گلوی خشک اصغر آب می برد

انگار راهش سخت و ناهموار می شد
مابین او با خیمه ها دیوار می شد

انگار تیر و نیزه ها هم جان گرفتند
وقتی که دست از ساقی عطشان گرفتند

اینگونه وقتی شیر را بی دست دیدند
بر کشتنش رو به خصالان صف کشیدند

اینجا ردیف و قافیه هم داشت می سوخت
یک مثنوی انگار کم کم داشت می سوخت

“ترنم” نوشت این شعر و دفتر بست ، اما
تا آخر ماه محرم داشت می سوخت

تکسواری از میان نخل ها
می گذشت اما به سرعت چون شهاب

ای بنازم قرص ماهی کینچنین
مات از موج عبورش آفتاب

بر فراز شانه ی مردانه اش
مشکی اما مملو از احساس بود

آنچه عالم داشت از عشق و وفا
جمله اش در سینه ی عباس بود

در میان دود آه کودکان
همچو شمعی پای تا سر آب شد

داغ نوشیدن به جان آب ریخت
تشنه او ، آب از عطش بی تاب شد

نازم آن لب تشنه ای کآب فرات
تشنه ی بوسیدن لبهاش بود

خویش را انداخت بر دستش، ولی
دید بر لب قصه ی مولاش بود

در میان بهت آتشناک ظهر
دیدنی شد لحظه ی روئیدنش

ذره ذره خاک داغ نینوا
چشم می شد از برای دیدنش

گاه دست افشانی اش آن دست حق
عاشقانه مشک بر دندان گرفت

لحظه های سرخ روئیدن شکفت
لحظه ای کان باغ را طوفان گرفت

تا قضا دستانش از دستش گرفت
مشک آب آن روز بهرش اشک ریخت

غم نبود از لحظه ی بی دستی اش
غم به جانش ریخت وقتی مشک ریخت



برچسب ها