دوراهک

» یحیی وحیدی

می رود دل پا به پا با کاروان آلاله پوش
مانده بر جا رد پا یک کهکشان آلاله پوش
نیزه بار آورده خورشیدی درخشان یا مگر
وحی منزل می چکد از آسمان آلاله پوش
سوره شمس الضحا جا کرده بر بالای نی
یا طلوع سرخ خورشید است آن آلاله پوش
دشت لبریز است از عطر شقایق های سرخ
صوت قرآن آید از نوک سنان آلاله پوش
کربلا تا شام را این قافله گل می برد
یا که می آید به کوفه میهمان آلاله پوش
سبز شد در نای سرخ آفتاب ،آن روز، عشق
نیزه منبر، روضه قرآن، روضه خوان آلاله پوش
مثنویهای مرا گویی پریشان می سرود
باد با آهنگ زنگ کاروان آلاله پوش

ماه بشارت به بشر می دهد
مژده ی میلاد قمر می دهد
باغ علی باز بر آورده است
ام بنینش پسر آورده است
وه چه پسر، بدر تمامش بخوان
ماه فرود آمده از آسمان
آب از آن لعل لبش شرمسار
عهد و وفایش زجبین آشکار
اوست که بر دوش علم می برد
آب به اطفال حرم می برد
کیستی ای روشنی هر دو عین
در کف تو پرچم عشق حسین
یوسف بازار زلیخای دل
ماه ز سیمای چو ماهت خجل
رهزن دلهایی و دل می بری
کی به تو آموخته این دلبری؟
سرو خجل ، گاه خرامیدنت
ملک و ملک مرده ی یک دیدنت
تاب دو گیسوی تو حبل المتین
تیر نگاه تو بسی دلنشین
شمس ضحا روی دلارای تو
شاخه ی طوبا قد و بالای تو
شوق شکوفایی گل ها تویی
مایه ی آرامش مولا تویی
روشنی روز من از روی توست
شام سیه، خرمن گیسوی توست
مستی مستان قدح نوش عشق
ساقی صحرای غزلجوش عشق
مستم و مستانه قلم می زنم
نام تو با عشق رقم می زنم
عشق تو از سینه دلم برده است
نام تو با اشک گره خورده است
گل ز تو پر پر شدن آموخته
آب ز شرم لب تو سوخته
ساقی لب تشنه ی لب تشنگان
دست مرا تا به ضریحت رسان
باب مرادی تو مرادم بده
گم شده ام راه تو یادم بده

چله بود انگار چندین اربعین گل کرده بود
یا که عاشورا دوباره در زمین گل کرده بود
نینوا در نینوا نه، یک نیستان سوخته
پشته پشته خاک هم اندوهگین گل کرده بود
داغ سرخ آفتاب از هفت دریا می گذشت
شعله شعله آتش از شرق جبین گل کرده بود
لاله لاله در میان دشت ،جاری عطر یاس
غنچه ای بر سینه ی سلطان دین گل کرده بود
کاروان آهسته آهسته به مقصد می رسید
آبله در پای زخم عابرین گل کرده بود
کربلا لبریز بود از داغ ،اما همچنان
صبر زینب باز هم آنجا ببین ،گل کرده بود

دلم مجنون و مفتون حسینن
خلایق جمله مدیون حسینن
نه تنها شیعه و اسلام و قرانن
که عالم زنده از خون حسینن
نرفتن زیر بار ظلم ظالم
مرام و دین و قانون حسینن
سرود سبز زینب تو اسارت
پیوم سرخ و گلگون حسینن
بنازم همتش، یک نیمه روزی
که هفتاد و دو، قربون حسینن
دلم دور حرم مثل کموتر
بلاگردون ایوون حسینن
خوشا امشو که مرغ طبع “ترنم”
به بیت شعر، مهمون حسینن

دور می شد دو بیقرار از هم
دو قرینه، دو یادگار از هم
داغشان هم به هم شباهت داشت
لحظه تلخ انکسار از هم
دو حماسه، دو مبدا تاریخ
دو سرآمد، دو افتخار، از هم
هر یکی یک رسول، یک کرار
تا بسازند بی شمار از هم
دور می کرد ظاهرا یک روز
آن دو را دست روزگار از هم
کی تواند کسی جدا سازد
دو دم تیغ ذوالفقار از هم؟

نبودی خیمه خالی بود و خرمن خرمن از آتش
از آن بدتر و سوزانتر زبان دشمن از آتش
میان لاله های سرخ در گودال چرخیدم
و پر کردم به جای سنبل تر دامن از آتش
خودم سجاد را دیدم میان آتش و خیمه
ولی از من نمی آمد برون آوردن از آتش
برای خاطر من عمه ام زینب کتک می خورد
که می دانست من طفلم و می ترسم من از آتش

امشب چرا ستاره از دیده ها می باره
عزا گرفته عالم محرمه دوباره
کبوتر دل من پر می زنه تو سینه
بوی خوش شهیدان از کربلا میاره
به باغ و لاله زاران خزان غم رسیده
چمن چنان فسرده که داغ لاله داره
از نیزه ها بپرسید تفسیر سرخ خورشید
در شط خون شناور با زخم چون ستاره
در نینوای خونین نی ناله می دهد سر
از آن سر بریده با نای پاره پاره
از باغبان بگیرید نشانی از شقایق
شاید گلاب اشکی در شیشه مون بذاره
چگونه چشم”ترنم” نباره اشک ماتم
چگونه میشه آروم دلی که بی قراره

مادر عباس ، یا ام البنین
همسر مولا امیرالمومنین

همسری زهرا نما، صدیقه خو
همسری نیکو سرشت و زهره رو

نهری از کوثر، شمیمی از بتول
نیمی از زهراء و نیمی از بتول

هم بود ام الحسن، ام الحسین
عطر زهراء در نماز زینبین

گرچه زهراء نیست اما فاطمه ست
مادر سردار ظهر علقمه است

خانه دار خانه ای در سوخته
آیتی در عشق کوثر سوخته

شیرزن را شیرمردی لایق است
فاطمه ام البنین مطلق است

مردی شبیه آینه، مردی به رنگ آب
مردی شبیه پاکی هر شعر خوب و ناب

مردی که در مدار دلم شکل می گرفت
شکلی که در سروده من می شد آفتاب

جاری شد و شوق غزل باز شعله زد
دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب

تا بشکفد شکوفه شعر از سکوت بکر
در وسعتی که روح زمین رفته بر سراب

حس می کنم خلاصه شدم مثل این غزل
مثل غزل خلاصه شدم لای این کتاب

من هم شبیه حضرت آدم شدم شبی
حوا چو برد گندم دل را به آسیاب

ای همه ی هستی ام ارزانی ات
هستم از آن لهجه ی بارانی ات

خنده ی تو نبض حیات من است
نام تو ذکر صلوات من است

از نفست گرم بود زندگی
عشق تو سر لوحه ی بالندگی

مهر تو مهر سند فاعلات
بی تو غزل نیست، بجزمهملات

مادرم ای حضرت احساس ناب
بوسه به دستان تو زد آفتاب

ماه به احساس تولبخند زد
عشق ، تو را با همه پیوند زد

مادری و در دل من جای توست
راه بهشتم به قدمهای توست

رد شو از این کوچه بهشتم ببخش
بهتر از اینت ننوشتم ، ببخش



برچسب ها