دوراهک

» شعر و ادب

برخیز تا به دامن صحرا سفر کنیم
با فصل های جاری دنیا سفر کنیم
تا ساحل صداقت آبی روزگار
چون قطره شوق از دل دریا سفر کنیم
زندان سزای یوسف سیمین عذار نیست
برخیز تا به قصر زلیخا سفر کنیم
فردا دوباره زمان پر ز بوی ماست
امروز فرصت است که به فردا سفر کنیم
اینجا که کوچه پر از بوی نفرت است
دور ار بلا، بیا ،بیا تا سفر کنیم
دیگر غزل نشاطی به “ترنم” نمی دهد
برخیز تا به جنگل گل ها سفرکنیم

بعضی از ما آدما برتر از ملک می شن
می رسن تا کهکشون هنوز هم پر می کشن
با سپده همسفر مثل عطر یک نسیم
می رسن به جایی که بهشون نمی رسیم
جای رد پایشون ما ستاره می کاریم
رد میشن از آسمون ماییم که کم میآریم
ما فقط نشسته ایم شعر موندن می خونیم
تو همین یه بیتش هم یه روزی در می مونیم
من که مثل کفترا پر و بالی ندارم
پرکشیدن حال می خواد من که حالی ندارم

دوش از شعر چو لبریز شدم
شاعر شعر طربخیز شدم
ریخت از کام دلم شهد و شکر
طبع بیدار برانگیخت هنر
و قلم رقص کنان شعر نوشت
شعر چون نطق پر یهای بهشت
هشت جنت ز غزل مالامال
هفت اختر شده مبهوت جمال
شش جهت حجله سبز آویزان
پنج احساس، همه چشم و زبان
چار ارکان زمان غرق نشاط
گسترانیده عجب سور و بساط
عطر باران و قدح غنچه گل
ساقی دشت، به کف کاسه مل
ابر رحمت سر باریدن داشت
نور حق شوق درخشیدن داشت
بدرخشید قلم نور نوشت
لن ترانی شد و بر طور نوشت
بال و پر داد به جبریل امین
آسمان خم شد و بوسید زمین
علم عشق برافراشت خدا
بهترین تحفه که خود داشت،خدا
به بشر تاج کرامت بخشید
و به رحمت همه را داد نوید
الف آورد که انعام کند
“حا” و “میم” مظهر ایهام کند
“دال” را داد که احمد باشد
و خدا خواست محمد(ص) باشد
عشق آورد که عاشق باشیم
طالب هستیم که لایق باشیم

دست ها، دست های پر خواهش
کوچه ها ، کوچه های دیروزی
دیده باید به آب بسپارم
تا وزد باد های نوروزی

باید امروز زود بر خیزم
کوچه را باید آب و جارو کرد
پنجره رو به باغ بگشایم
تا شود عطر یاس را بو کرد

آمد اما هزار هزار افسوس
از حضورش کمی نفهمیدم
دست من را گرفت ، اما من
سخت و محکم به خویش چسبیدم

آمد اما نشد . . . ندانستم
چون که مثل غریبه ها کردم
دست هایم گرفت ، اما ، من
دست او را ، ولی رها کردم

چند دفعه تو هم، تو ، آری ، تو
دیدی اما به خود نیاوردی
مثل من ، مثل دیگران ، آری
سر ، تو هم زیر بال خود کردی

آه . . . ای فصل های سر در گم
شاهد روزهای تکراری
تا به کی گرد خویش می گردید
با همان بال های اجباری ؟

فصل دلتنگی ام که تاریک است
می نهم سر به شانه ی خورشید
می شمارم ستاره ها یک یک
تا بروید جوانه ی خورشید

کاش می شد به آب بر گردم
تا شوم مثل آب ، آبی تر
وا کنم در به سمت چشمانش
تا شود کوچه آفتابی تر

چه کنم دل نمی شود آرام
نغمه ی شور در سه تارم نیست
این دو تا بیت یا دو مصرع شعر
همدم طبع بی قرارم نیست

شعر من، شعر غربت و درد است
از تب انتظار می جوشد
بهر تسکین دردمان ، مولا
کی ردای ظهور می پوشد؟؟؟

بچ همسایه انده خواسگاریت
چه اتکرده ،ر دش اتکرده یا نه؟

بگو تا خاطرم از تو جم آوت
رد صد در صدش اتکرده یا نه؟

دلم ایگوت بگی بت بلیلیش
که تا چیشش سفید آوت همونجا

نیات اصلا دگه گاهی دیاریت
به کلی ناامید آوت همونجا

مو توت اینیونم، زهرم خت ایشت
گمونم دزکی چیشت دماشن

بچه تیگم : منی هل و  مهلش
جواب ایدی: که نه ،بزن، گناشن؟

مو که وختی بره آوینه ویسم
به خم سیل ایکنم ، حقم دس تن

نه پیلی من، نه ماشینی، نه خونه
خمم امفهمده ان بختر از من

اگه چاقن ، اگه کاچن، شلن پاش
خت اتگت بم: که زنجیل طلی شن

اگه تا نهضتم نشته ، چه پروان،
کمی پیرن، ولی پیل و پلی شن

امروز که هنگامه ی تفریح و بهار است
سیزده بدر و دشت پر از لعبت و یار است
صحرا و دمن پر گل و آواز هزار است
لبها همه از سرخی سرخاب چو نار است
بیچاره دل بنده که در بند حصار است
عمریست که دل در بر من بی کس و کار است
سیزده بدر و خلق همه رفته به پکنیک
صحرا شده صد رنگ و به صورت زده ماتیک
اندام درختان چو قد دخترکان شیک
لوهک چو اروپاشده، جمرک شده مکزیک
مسجد تهی و بانگ اذان دمبک و تار است
در سوگ نماز این دل من تعزیه دار است
ترسم که بگویم و گروهی نپسندند
یا عده ای از گفته این بنده برنجند
یا جمع زیادی به من امروز بخندند
یا این که دکان من بیچاره ببندند
من دار و ندارم فقط این کهنه حصار است
سیلاب بر این خانه ی ویرانه چه کار است
وقتی نت موسیقی من زیر و بمی نیست
یا شیون من در پی و پای علمی نیست
ترسم ز کسی نیست و مرا نیز غمی نیست
دریا بر ویرانه ی من غیر نمی نیست
وقتی که مرا خانه ی آینده مزار است
طوفان بر اندیشه ی من مشت غبار است
حرف دل من رو به شما مردم ایل است
ایلی که نم حادثه اش لجه ی نیل است
از سیزده بدر بر لبتان ذکر جمیل است
این گریه ی قاتل به سر نعش قتیل است
ظاهر چو گل و باطن آن بوته خار است
هشدار، که این خوش خط و خال افعی و مار است
تا چادر عفت ز سر غنجه برافتاد
شد باغ پر از وسوسه سیلی تشباد
زیر قدم عشوه گران له شده شمشاد
پرپر شده گل در چمن حیثیت آباد
گندم عوض خوشه، خس و خار به بار است
بزغاله شده گرگ و سگ گله خمار است
ای دختر معصوم مشو یار اروپا
خوشرنگ مکن خویش ز بازار اروپا
اندام لطیفت شده انبار اروپا
نیرنگ و فریب است همه کار اروپا
این رنگ به رنگی تو در جامعه عار است
دریاب خودت را، که تو را فاطمه یار است
این کاسه خوشرنگ نه شهداست، شرنگ است
این رامش و آرایش تو آلت جنگ است
نازش مکن این گربه که درنده پلنگ است
این تحفه ی شومیست که از سوی فرنگ است
دامیست که پیوسته پی صید شکار است
پند من “ترنم’ تو مپندار شعار است

السلام ای فاطمه اخت الرضا
السلام ای دختر خیرالنسا
السلام ای کوکب هفت آسمان
السلام ای در در مخزن نهان
یاس خوشبوی گلستان نبی
عطر زهرایی و دستان نبی
ای که ما را آبرویی داده ای
خاک ما را رنگ و بویی داده ای
شهر قم شد از وجودت باصفا
خاک را پیوند دادی با خدا
بارگاهت وه چه غوغا می کند
چشم پابست تماشا می کند
کیستی اینگونه محشر کرده ای
شهر و دل ها را منور کرده ای
فاطمه، یا زینبی؟ بر گو که ایی؟
یادگار فاطمه ، معصومه ایی؟
چشمه ای از کوثر پیغمبری
فاش می گویم: تو عین کوثری
آه ای بانوی آب و آفتاب
ای گل باغ کرامت را گلاب
چون که می دانم رضا را خواهری
زین سبب دانم که زائر پروری
آمدم سوی تو، من از راه دور
از سیاهی آمدم تا بیت نور
گر گنه کارم ولیکن زائرم
بنت موسی! من ز آهو کمترم؟
با تو می بندم صف سبز نماز
پیش تو آورده ام عرض نیاز
چون گدا یک کهنه جام آورده ام
از ته دل یک سلام آورده ام
السلام ای رنگ و بوی فاطمه(س)
السلام ای آبروی فاطمه (س)

سالمو سر رفت بی سرمی زمسونی که نی
غله ای سوز آنوی از باد و بارونی که نی
آسمو خشک و سفیدن، قبله ها لیت و ملنگ
یک گل اوری نیارد باد هیرونی که نی
کیچه ها تشنه، زمینا بی علف، صحرا سوخ
کاکل و کهکیز تهلی تو بیابونی که نی
خیش و داس و جوری و برا که رفت از یادمو
چله و جوزا ول آوی، برج میزونی که نی
او او و قبله دعامو هم که کاری اشنکه
تو دلامو اعتقاد صاف چندونی که نی
بخت ما بیچاره ها گویا قمر در عقربن
روز و شو جون ایکنیم پی لقمه نونی که نی

خاطرت خیلی مویتی، ها، تو باور نیکنی
دوستت ایدارم کد دنیا، تو باور نیکنی
دید عشقت کورم اشکرده که اصلا نیبنم
غیر خت کسی دگه، گویا تو باور نیکنی
هرچه گشتم مهربونی بختر از خت مانجوت
راسش ایگم، حرف راسم خا، تو باور نیکنی

حال زهرای حزین از در و دیوار بپرس
اثر زخم تنش از دم مسمار بپرس
صورت فاطمه و سیلی دستان ستم
به چه جرمی؟ برو از دشمن غدار بپرس
کینه از حد گذرانید چرا دشمن دون
این سئوال از فلک و گردش دوار بپرس
درد پهلو و در خانه و بازوی کبود
حجم این غم ز دل حیدر کرار بپرس
تو مگو خار جفا با گل و شمشاد چه کرد
شرح این فاجعه را از گل و گلزار بپرس
خفته در بستر تب فاطمه ” برگوبه علی
گریه کم کن دمی از حالت بیمار بپرس
می رود فاطمه افسوس علی ماند و غم
ارزش ماندنش از چشم گهربار بپرس



برچسب ها