دوراهک

» شعر و ادب

مگر از من طلب داری دلم را
که هی پیوسته می باری دلم را؟

دلم تقدیم چشمان تو کردم
چرا پس بر نمی داری دلم را

به جای اشک از درد فراقت
ز دیده می کنم جاری دلم را

به آب بوسه ای، ناز نگاهی
به لبخندی بکن یاری دلم را

بیا مشکن دل رنجور “ترنم”
که دیگر نیست تکراری دلم را

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۷/۵/۱۲ قم

مزن این عطر و مرا مثل خودت مست مکن
حال من بدتر از اینگونه که خود هست ،مکن

این همه عشوه بر این عاشق دلخسته مریز
این همه خون دل این کاسه که بشکست مکن

با سر زلف خود آنقدر به بازی منشین
دست در گردن این زنگی بدمست مکن

اذن یغما تو به این ترک کماندار مده
خنده با خنجر ابروت به پیوست مکن

مده جولان سپه ناز ، به آهنگ دلم
لااقل سهم مرا کوچه بن بست مکن

حاضری تا بکشی عاشق بیچاره اگر
پس بکش، خواهشا این دست و آن دست مکن

گرچه کوته قد و پیرم ، به بلندات قسم
این همه قامت ما را وجب و شست مکن

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۷/۴/۳۱ قم

کاش امشب تو به خوابم قدمی برداری
تا که از دوش دلم بار غمی برداری

کاش یک شب تو مرا نیز به رویای خودت
ببری از دل من ،نصف کمی بگذاری

من که چشمم طمع از خواب بریده ست، بیا
خبرم کن که تو هم مثل منی ، بیداری

تا قضاوت نکنم ، تا به تو تهمت نزنم
تا نگویم که تو از بودن من بیزاری

باز هم مثل خودت ،آن خود یک هفته ی پیش
تو نشانم بده آن جور که دوستم داری

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۵/۶/۱۶ قم

ای که دل از من می برد آن چشم شهلات

جا مانده ام در خاطرات سبز چشمات

چون می روی ،آهسته تر،آهسته بگذر

آهسته تر ، آهسته ، ای ناز قدمهات

می ریزد از چشمت غزل ، از دامنت گل

کاری ندارم من بجز با قند لبهات

حک کرده ام نام تو را بر صفحه دل

اما تو ظاهر می شوی در جان ابیات

دیدی مرا اما دریغ ، اما صد افسوس

بر خود نیاوردی که این افتاده برپات

جان می دهد با رفتنت، باشد، برو، پس

اما بود دنیای ما دار مکافات

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۷/۶/۴ قم

می خرامی، گل و گلزار بهم ریخته ای
غنچه ها را چه به اصرار بهم ریخته ای

به تماشای تو مردم به صف ایستاده اند
صنما، باز که انظار بهم ریخته ای

مثل خورشید که از کوچه گذشتی، دیدم
پشت بام و در و دیوار بهم ریخته ای

من و این پنجره در تیررس چشم توایم
ما دو تا نیز چو آوار بهم ریخته ای

یوسف آورده ای انگار به بازارفروش
کین چنین رونق بازار بهم ریخته ای

گفته بودی به نگاهی بهمم می ریزی
نه به یکبار ، که صد بار بهم ریخته ای

یحیی وحیدی “ترنم”
۱۳۹۷/۵/۳۱

باید بهار باشد و من باشم و شما
در ساحل صداقت بوشهر، شهر ما

از آن طرف ستاره دریایی قشنگ
از این طرف ترانه مرغان در هوا

دستی به موج ، دست دگر ماهی قباد
جا بر حصیر ساده ی جاشوی بی ریا

بوی کباب ماهی و نان تنور داغ
در جمع باصفاتر از هر چه باصفا

قبله ، ببار بر دلم اینک نماز شکر
قبله ، بگیر دست من و ذکر ربنا

خالو، هنوز خانه ی ما پر ز نام توست
نشکسته پشت کاسه ی پر آش پشت پا

اینجا هنوز نام زلال تو جاری است
خالوی بی تکلف همدوش لحظه ها

یحیی وحیدی “ترنم”



برچسب ها