دوراهک

» شعر و ادب

دلم سخته مث صندل مث عود
درختم تیشه ای اشکرده نابود
زنی لالی بچش شیکرد و شیگفت
بکو لالا بخوس ای رودم ای رود

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

شون، صحرا پر از گرد و غبارن
و یک دشتی که کل تا کل سوارن
میون خیمه ، زینب چش گریخون
سوا جنگن و تو فکر برارن

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

هف هشتا خیمه، هفتاد و دو تا مرد
و مشتی ضیفه ی غرک غم و درد
اولتر لشکری آماده جنگ
زمی تا آسمو راس آوده گرد

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

تش و طیفون به پا اشکرده زینب
همه ی جا کربلا اشکرده زینب
جوابی هم که اشدا باقشنگی
چه دنیایی بنا اشکرده زینب

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

سواری بیرق و مشکی پس کول
رد ایوی عین باد از پشت نخلا
همونجا که لت آوی مشک ، از شرم
او آوی خوش و رخت از مشت نخلا

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

هوا گرمن، اوی تو خیمه ها نی
منخ، که وخت، بختر از حلا نی
منخ عباس، پاوه وخت مردین
حرم تشنه، تو سقا، ای به جا، نی

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

منخ عباس پاوه وخت جنگن
حرم تشنه، به تو عباس، ننگن
برو مشکی پر از او با به خیمه
چه اوباری چه جون هادی قشنگن

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

سراپا حیدر کراری ای مرد
تو هم کرار و هم سالاری ای مرد
ابوالفضلی دگه مثل تو هیهات
تو عباسی که بی تکراری ای مرد

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

بلا اشدی و دارم خورد زینب
چو گل از داغ، هم پژمرد زینب
اسیر آوی ولی بعد از حسینش
همه ی جا کربلا اشبرد زینب

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

تو زلف صبر، زینب شونه اتکه
تو با صبرت ملک دیوونه اتکه
تو که با “ما رایت الا جمیلت”
نه کوفه، شام هم ویرونه اتکه

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

اولتر هم شطی پر تا پرش او
و چنتا نخل که تاری سرش او
بگرخی ای فرات ، ای بی وفا شط
حسینم تشنه و دور و برش او

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

دلم غمگین و اشعارم غم اندود
غمی دیگر به جمع دردم افزود
غباری بر دل کوثر نشسته
ز هجر زمزمی که مادرش بود

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

زمین ماهی ز پیغمبر گرفته
نشاط از سوره کوثر گرفته
زمانه هاله ای گرد رخ ماه
غباری شهر سرتاسر گرفته

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

سپاه غم هجوم از سر گرفته
اجل از فاطمه مادر گرفته
ستور وحشی بیداد گویی
همیشه حلقه ی این در گرفته

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

گلاب تلخ غم در شیشه دارم
نمک بر زخم شوم تیشه دارم
مزن دست اجل، آیینه مشکن
که در عمق نگاهش ریشه دارم

علی که نه ، پیمبر انده میدون
و با شمشیر حیدر انده میدون
عمر داد اشزت ای مردم بفهمه
بچ لیلان اکبر انده میدون

علی تشنن و دیشم شیری اشنی
بچن ، طفلن توون تیری اشنی
مزه ای حرمله تیر سه شعبه
علی اصغرم تخصیری اشنی

قدت طوبا ، لبت کوثر ، رخت حور
بود چشم حسد از حضرتت دور

چه رستاخیزی از حسن تو بر پاست
چه توصیفی ؟ بجز نور علی نور

لبت کندو ، زبانت نیش زنبور

رخت چون ماه و مویت لیل دیجور

سخن شیرین و اخمت تلخ ، اما

چگونه این دو با هم کرده ای جور؟

اگر سخت است و دشوار است امشب
زمین و آسمان تار است امشب

شما اهل حرم آسوده باشید
ولی عباس بیدار است امشب

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

فلک با ما شده بیگانه امشب
گمانم پر شده پیمانه امشب

بیاور عطر و مشک و عود و عنبر
بزن گیسوی اکبر شانه امشب

• • • • • • • • • • • • • • • • • • • •

فلک دارد سر ناسازگاری
که تا سازد جدا یاری ز یاری

گذر کردی چو بر خاک مزارم
سر از دامان مهرم برنداری

نمی دانم کمانداران کوفه
چرا تیر سه شعبه می خریدند

برای چشم و مشک و حلق و بازو
گمانم نقشه هایی می کشیدند

پی جمع آوری تیغ و نیزه
شتاب آلوده هر سو می دویدند

همانهایی که می گفتند از دین
ز هم آیات قرآن می شنیدند

همانهایی که روزی عهد بستند
شکستند عهد و پیمان را دریدند

عبید دهر گشتند و چه ارزان
نهادند دین و دنیا را خریدند

میان زرق و برق سکه و زر
خدا را، خویش را حتی ندیدند

به نام دین و با اندیشه ی کفر
جنایتهای بی حد آفریدند

به پای در هم و دینار دنیا
امام خویشتن را سر بریدند

برای دیدن سر بر سر نی
به پشت بام و درها صف کشیدند

در آتش شرم ، آب می سوخت
آنجا که گل و گلاب می سوخت

یک باغ پر از شکوفه ی سرخ
در سایه ی آفتاب می سوخت

هر دیده که رنگ آب می دید
می خواست بگوید آب می سوخت

در پاسخ کودکان تشنه
مشک و علم و جواب می سوخت

صد نیل اگر فرات می شد
از داغ دل رباب می سوخت

پیراهن خیمه های غیرت
از کینه ی بی حساب می سوخت

از بس که ستم ز حد فزون بود
در خشم خدا، عذاب می سوخت

از قطره ی اشک داغ “ترنم”
شعر و قلم و کتاب می سوخت

اشکهایم کرده ام پنهان و چشمم بسته ام
تا نیازارد دلی از گریه ی پیوسته ام

گریه ی پنهانی ام در کنج شب دارد نشان
از دل و حجم غم و داغ و ضمیر خسته ام

اشک گرپنهان کنم اما چه سازم با غمت
نینوا دارم ولیکن چون نی بشکسته ام

با حضور صبر، اما باز کم می آورم
زیر ابر کوچ این مرغان از غم رسته ام

سعی کردم دل کنم آرام، اما نه، نشد
دل به فریاد آمد از این گریه آهسته ام

شاعر قلم گرفته و زل زد به دفترش
تصویر گنگ و مبهمی آمد برابرش
یک سایه دید و پیکر خورشید و بعد از آن
یک آسمان ستاره کمی آن طرفترش
نا گه شهاب واژه ای از قطب جان گرفت
تا ناگهان بهانه دهد دست شاعرش
ای سربریده پیکر صد پاره ،ای غریب
کرد انعکاس واژه به شعر آشناترش
اما غمی بزرگ به جانش رسوخ کرد
از شاخه های لاله و عکس برادرش
برگشت و خوب کودکی اش را مرور کرد
پیوند با گذشته شد آشوب خاطرش
تکرار داغ صحنه ای از ذهن او گذشت
در صحن پاک آینه، در اشک مادرش
ای کشتی نشسته به ساحل، که ناگهان
شاعر شکست در غم و شد غرق باورش
ای بی کفن حسین من ای تشنکام عشق
هی خواند و گریه کرد و نوشت آه آخرش



برچسب ها