دوراهک

» حاج رسول عبداللهی

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2020/12/Park.jpg

گاهی خودم برای خودم حرف میزنم
با لهجه و صدای خودم حرف میزنم

از روزگار رفته وحالِ در انتظار
آغاز تا به انتهای خودم حرف میزنم

بی رمز و استعاره و دستور فارسی
با واژه ی خدای خودم حرف میزنم

وزن و تمام قافیه ها دَور میزنم
با کمترین خطای خودم حرف میزنم

درگیردار ترجمه ی متن زندگی
من دردناک جای خودم حرف میزنم

گاهی خلاف میل دلم طنز های تلخ
با شکلکِ ادای خودم حرف میزنم

دیگر کسی ملامت ابری نمیکند
وقتی که در هوای خودم حرف میزنم

دیشب بگوش پنجره چندی گریستم
شبها به آشنای خودم حرف میزنم

بهتر که نشنود دل آیینه آه را
وقتی خودم برای خودم حرف میزنم

شعر از : حاج رسول عبدالهی

سور و پرگو! 6 ژانویه 2021

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2020/12/SoorPorgoo.jpg

از دل دیوانه من ابر و باران را مگیر
صبح زیبا و تماشای بهاران را مگیر
بسته ای ایمای سبز و گفتگوی پنجره
خلوت گرم پرستوهای ایوان را مگیر
لذت پاییز را درخانه زندان کرده ای
سزبه زیر بال گرمای زمستان را مگیر
دوستی را میزنی تیر از نگاه مرحمت
مرحمت فرما تب سرد خیابان را مگیر
قهوه چشمت نصیب ما نشد، بوییدنش
انتهای شب بیا سینی و فنجان را مگیر
شاعرم دلخوش به چندین واژه و بیت غزل
خواهشا از طبع من این ذره امکان را مگیر
سفره دل را برویت میگشایم نازنین
خورده ای از ما نمک اما نمکدان را مگیر

شعر از : حاج رسول عبدالهی

ز چشم آسمان جاریست آتش
کران تا بیکران جاریست آتش
جهالت آنچنان میتازد امروز
که از متن امان جاریست آتش

لبت بسته نمی گویی سخن تو
بگو حرفی مسوزان قلب من تو
علی جان چشم خود بگشا به رویم
جواب خواهر زارت چه گویم
ز تیغ کین دو تا شد فرق نازت
فدای آن همه سوز و گدازت
سفر کردی تو از این دار فانی
نخواهم بعد تو این زندگانی
علی جان مادرت بی صبر و تاب است
ز هجر روی تو جانش کباب است
غمت آتش زده بر جان بابا
ز داغت لاله گون شد دشت و صحرا
خداوندا جوانم رفت از دست
گل من اکبرم لب از سخن بست

حسین آموزگار عشق ناب است
زلال چشمه ای از آفتاب است
ولی افسوس این آیینه عشق
ز کوته فکری ما در نقاب است

ای آفتاب عشق

آنگاه که لبخند می زنی

آسمان میبارد

بهار منعکس میشود

زمین وام میگیرد

غزل بنام تو آغاز زندگیست

پس لبخند بزن

چو زیبا می شود ایمان

اگر در عرصه و معیار آزادی شود تضمین

که با شمشیر هرگز

دوستیها سر نمی گیرد

و دین را غیر وجدان و ضمیر روشن انسان مخاطب نیست

نمی بارد فقط از ابر آزادی و باغ عشق جز با آن نمی روید

اگر شدم هم نشین قدرت و ثروت

نهادی میشود ابزار حاکم

تا بسوزد باغ و باغبان عشق آزادی

دستی به شانه ام گذاشت

خواندم تمام مطلبش

پاسخ ندادمش

لبریز پاسخ است

فردا که دیدمش

خوشحال می نمود

راه های بسته را

با عشق می گشود

برایم زیره از کرمان بیاور
حنا از شهر آبادان بیاور
ز بام انجمن شهر دوراهک
غزل با لهجه باران بیاور

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2019/08/Haj-Rasoul-Abdollahi.jpg

دریافت



برچسب ها