دوراهک

» رسول عبداللهی

ز چشم آسمان جاریست آتش
کران تا بیکران جاریست آتش
جهالت آنچنان میتازد امروز
که از متن امان جاریست آتش

لبت بسته نمی گویی سخن تو
بگو حرفی مسوزان قلب من تو
علی جان چشم خود بگشا به رویم
جواب خواهر زارت چه گویم
ز تیغ کین دو تا شد فرق نازت
فدای آن همه سوز و گدازت
سفر کردی تو از این دار فانی
نخواهم بعد تو این زندگانی
علی جان مادرت بی صبر و تاب است
ز هجر روی تو جانش کباب است
غمت آتش زده بر جان بابا
ز داغت لاله گون شد دشت و صحرا
خداوندا جوانم رفت از دست
گل من اکبرم لب از سخن بست

وقتی که نبرد هست با نیست گرفت
هنگامه حفظ دینی و زیست گرفت
یک تشنه کنار آب در درس وفا
بی دست در امتحان خود بیست گرفت

حسین آموزگار عشق ناب است
زلال چشمه ای از آفتاب است
ولی افسوس این آیینه عشق
ز کوته فکری ما در نقاب است

ای آفتاب عشق

آنگاه که لبخند می زنی

آسمان میبارد

بهار منعکس میشود

زمین وام میگیرد

غزل بنام تو آغاز زندگیست

پس لبخند بزن

چو زیبا می شود ایمان

اگر در عرصه و معیار آزادی شود تضمین

که با شمشیر هرگز

دوستیها سر نمی گیرد

و دین را غیر وجدان و ضمیر روشن انسان مخاطب نیست

نمی بارد فقط از ابر آزادی و باغ عشق جز با آن نمی روید

اگر شدم هم نشین قدرت و ثروت

نهادی میشود ابزار حاکم

تا بسوزد باغ و باغبان عشق آزادی

دستی به شانه ام گذاشت

خواندم تمام مطلبش

پاسخ ندادمش

لبریز پاسخ است

فردا که دیدمش

خوشحال می نمود

راه های بسته را

با عشق می گشود

برایم زیره از کرمان بیاور
حنا از شهر آبادان بیاور
ز بام انجمن شهر دوراهک
غزل با لهجه باران بیاور

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2019/08/Haj-Rasoul-Abdollahi.jpg

دریافت



برچسب ها