دوراهک

» شهر دوراهک

از من مپرس حال دلم را که خوب نیست
بهتر ز حال مردم خوب جنوب نیست

اینجا هوای شرجی بندر نمی شود
اینجا شکوه ساحل زرد غروب نیست

ابری کفن کشیده فقط روی نعش ماه
باران به جز تفاله ی مشتی رسوب نیست

اینجا بهار داخل گلدان، توی پنجره
حتی بهار بهتر از این تکه چوب نیست

شاید منم آنکه خطا رفته در غزل
شاید ولی مجال الیه اتوب نیست

بگذر شبی ز کوچه ی ما تا ببینمت
یابم مگر ز بوی تو عمر دوباره ای

خورشید من، طلوع کن و دست نوازشی
یا بوسه ای ز لعل لبت یا اشاره ای

از دل که هیچ، از تن من هم که هیچ هیچ
از من بجا نمانده بجز جامه پاره ای

وقتی که شک به دور دلت حلقه می زند
با دانه های شبنم من استخار ه ای

خوب و بدش به عهده من، تو فقط بیا
جز دیدنت نمانده مرا راه چاره ای

به رویای تو دل خوش کرده بودم
که چشمم روی آرامش ببیند

به اشکم گفته ام : آرام آرام
چو شبنم روی رخسارت نشیند

به دستانم سفارش کرده بودم
به جای شانه گیسویت نوازد

دلم را گفته بودم پیش چشمت
مبادا با نگاهی خود ببازد

به روی برگ گل های شقایق
نوشتم نام زیبای تو ای عشق

ولیکن زندگی را سر بریدم
به پیش ردی از پای تو ای عشق

خیلی از چیزها عوض شده اند
صاحب میزها عوض شده اند

فصل ها یکسره زمستان است
یا که پاییزها عوض شده اند

سفره ها نیز ، خانه ، آدم نیز
همه این نیزها عوض شده اند

می زدند هرکه ریزه پیزه بود
عجبا ؟ ریزها عوض شده اند

تیغ تیزی نیست ، یا نمی برد
معنی تیزها عوض شده اند

اینقدر چشم را نپوشانید
چون که چشم هیزها عوض شده اند

طمع ای نیست، حرص و آزی نیست
نیمه شب خیزها عوض شده اند

بروی ، تا دوباره برگردی
خیلی از چیزها عوض شده اند

اور قبلی اوسن بارون، او او اشنویت
اسپ تو جا حاصلی سیرن دگه جو اشنویت

ویبلیکت افتو از پشت “کلات بادرنگ”
رخص گل دل تازه ویکوت، ره برو، دو اشنویت

خله سوز و سوز و صحرا بو بهشت ایدت گویا
هر که توشن ، توله شاده شربت تو اشنویت

چاربرد کیچه ها هر چی تویت سوز آوده
سیل اکو دور و برت ،اصلا کسی خو اشنویت

دختر گل یقه چاک اشکرده تو بازار ناز
هرکه اشدی ان ، یقینا ماه و افتو اشنویت

جومه ای از جنس گل شادخته فروردبن سال
دل که تو گل پل پل ایکوت جومه نو اشنویت

شال گیسوت که تحت الحنک انداخته ای
در مسلمانی من نیز شک انداخته ای
ماه را در ملاء عام به هم ریخته ای
بررخ آینه ها هم ترک انداخته ای
بر سر هر قلم از حسن . هجایی داری
و دلی در گرو یک به یک انداخته ای
از شکر خند ملیحی که تو داری پیداست
در ملاحت به صراحت نمک انداخته ای
عطر گیسوی تو چون قافیه ام ریخت به هم
خلق پنداشت که از گل ورق انداخته ای
برد با توست که از اول این بازی عشق
روی شاه دل من برگ تک انداخته ای

بر دلم از قلم عشق تو نقشی مانده
کهنه زخمی ست که از داغ درفشی مانده

تار و پودم همه را دست غمت داد به باد
منم این واژه ی مجهول ز بخشی مانده

شاهدم صخره و کفشی ست که وامانده ز پا
و کمی پای که بر شانه ی کفشی مانده

زخم سهراب که با قافیه ترمیم نشد
گردی از خاطره بر گرده ی رخشی مانده

بیستون خط و نشانی ست که فرهاد کشید
تیشه زنگی ست که برگردن نعشی مانده

شعر من نقطه کوری ست که در قحطی عشق
در خم فاصله با رنگ بنفشی مانده

 

“یحیی وحیدی”ترنم”

۹۳/۱۱/۱۱

بس که در میخانه ی چشمت پری رقصانده ای
روی صورت اشک چشمم بندری رقصانده ای

دختر مست نگاهت از میان ازدحام
تا بسوزاند دلم بی روسری رقصانده ای

خنده هایت فن دیگر داشت اما گریه ات
با فنون و شیوه ی افسونگری رقصانده ای

روی چتر چادرت وقتی که باران می نشست
باغ گل گویی برای دلبری رقصانده ای

قطره ام ، اما به اقیانوس چشمانت قسم
بارها این دل به ساز مشتری رقصانده ای

“یحیی وحیدی”ترنم”

۹۳/۱۲/۱۱

ز دست نرگس مستش چو می در خمره می جوشم
اگر از ایل بارانم ولی آتش در آغوشم

صدای سوز از سازم اگر چه بر نمی آید
چو آتش زیر خاکستر بود فریاد خاموشم

به فرقم تیشه ی فرهاد و در دل شعله شیرین
هنوز از تشت می جوشد غم خون سیاووشم

پیام از من ببر امشب بر آن آشفته گیسویی
که من در حلقه ی زلفش غلام حلقه در گوشم

شبی سر گر بچرخاند به سویم ، تا صف محشر
من این شور نگاهش را به صد خورشید نفروشم

یحیی وحیدی “ترنم”

۱۳۸۶/۲/۱ قم

دلبری، افسونگری اصلا نمی آید به تو
سر مکن این روسری اصلا نمی آید به تو

پیچ در پیچ کمر با موج گیسویت . . . ولی
وای . . . رقص بندری اصلا نمی آید به تو

یا بیا عطرت عوض کن یا بپوشان اخم خود
تندخویی ای پری اصلا نمی آید به تو

سرمه با چشمان مستت خوب می آید به هم
موی زرد و فرفری اصلا نمی آید به تو

می بری دل بانگاهی ، باز حاشا می کنی
تا بگویم: دلبری اصلا نمی آید به تو ؟

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۷/۴/۸ قم



برچسب ها