دوراهک

» dorahak

گفتم مگر به سوی تو پر در بیاورم
پر ، وا نشد بهانه ی دیگر بیاورم
زیر هجوم طعنه و آن تازیانه ها
یا جان دهم به پای تو، یا سر بیاورم
تا سایه بان پیکر صد پاره ات کنم
شرمنده ام ،نمانده که معجر بیاورم
این خاک داغ و پیکر گل ،نه، نمی شود
مهلت بده برای تو بستر بیاورم
پیراهن از برای تن عریان و بی کفن
از تار و پود چادر مادر بیاورم
خاکستری ز آتش جا مانده ازحرم
مرهم به زخم ان تن بی سر بیاورم
گفتم تو را ز حال خودم باخبر کنم
گفتم غمم به پیش برادر بیاورم
از لابه لای نیزه و شمشیر و دشنه ها
آخر چگونه جسم تو را در بیاورم
وقتی که غم به حنجره ام چنگ می زند
باید که رو به مادر اصغر بیاورم
یا از برای دیدن خورشید روی تو
با گریه رو به نیزه و لشکر بیاورم
ای روضه خوان بر سر نی ،باز دم بگیر
می خواهی از برای تو منبر بیاورم ؟
یادت که هست لحظه آخر، بخوان، بخوان
تا روضه را به مصرع آخر بیاورم
بوسیده ام به جان خودم جایی از تو را
جایی که هم ندید و نبوسید مادرم

خواب بودم مگر هنگام مسافر شدنت؟
چقدر دیر، چرا طول کشید آمدنت؟
ای سفر کرده ، بگو این همه تاخیر چرا
خسته ام، خسته دگر بسته به زنجیر چرا
ماه من این چه طلوعیست، چه جور آمدنی
زیرخاکستری ای ماه، تو بابای منی؟
مگر از مطبخ خولی و تنور آمده ای
از چه در تشت زر اینجا به ظهور آمده ای؟
دل من تنگ، ولی فاصله طولانی شد
دیده ام از غم هجران تو بارانی شد
تو نبودی چقدر درد کشیدم بابا
درد از این همه نامرد کشیدم بابا
پا برهنه عقب قافله راه افتادم
گاه از قافله جا ماندم و گاه افتادم
خسته بودم و من از قافله جا می ماندم
شمر می زد کتکم تا که تو را می خواندم
می زدندم ولی عمه سپر من می شد
عمه ام جای تو بابا، پدر من می شد
تا که سیلی نخورم دست جلو می آورد
تن رنجورخودش را سپر من می کرد
پیر شد عمه ،و من پیر شدم می بینی؟
بی تو از جان خودم سیر شدم می بینی؟
چه کسی کرده جدا راس تو را از بدنت
من بمیرم ز چه پر خون شده بابا دهنت
طفل باید که در آغوش پدر جا گیرد
نه که در بر سر ببریده بابا گیرد
عقده واکرد و دل از دیده به جریان انداخت
خسته جانی که به تن داشت به دامان انداخت
آنقدر گفت که من سوختنش را دیدم
پر و بالی زد و پرپر شدنش را دیدم

آتش فتاد بر دل افکار قافله
جانسوز بود آه شرربار قافله

می سوخت بند خیمه و جمعی اسیر بند
مانده میان خیمگه بیمار قافله

هفتاد و دو ستاره خونین میان دشت
رنگین نموده صفحه طومار قافله

بر نی نشست جلوه ی خورشید دیگری
در راه شام و کوفه جلودار قافله

کی بود جرات آن جماعت گر آن زمان
بر جای بود دست علمدار قافله

زینب کجا و دیدن در تشت زر کجا
مهر به خون نشسته ی سالار قافله

ای چشم روزگار به تماشا نشسته ای؟
این حال زار و دیده ی خونبار قافله

“ترنم” ببار اشک تر از دیده دم به دم
هستی اگر چو لاله عزادار قافله

دستهایم را ببندی باز هم خواهم نوشت
هر چه را از هر که دیدم یک به یک از دم نوشت

دستهایش را که بستند، خانه اش آتش زدند
پای این زخم گران را می توان مرهم نوشت؟

می شود آیا به روی این قضایا چشم بست؟
یا که بر پیشانی منظومه ی عالم نوشت

درد بسیار است، حتی کوچه ای هم شاهد است
باید اما هم مدارا کرد هم کم کم نوشت

مادری بیمار در بستر ، ولی آرامتر
می شود این قطعه را آهسته با شبنم نوشت

کودکانش تا همین حالا نخوابیدند که
آتش و میخ و در و پهلو، نفهمیدند که
صورت و سیلی میان کوچه نشنیدند که

منتظر تا صبح ، مادر ، باز مادر، باز هم
باز مادر، باز بیماری و بستر ، باز هم

کوچه ، سیلی ، آتش و خاکستر در باز هم
باز “ترنم” (باز هم) ها را ولی با غم نوشت

خواب دیدم آب ، آتش می نوشت
موج با مهتاب آتش می نوشت

روی فرش ساحل رویای من
پنجه ی خیزاب آتش می نوشت

کودکی در دفتر انشاء خود
جای “بابا ، آب” آتش می نوشت

چند نخل و شطی و مردی سوار
تشنه ای بی تاب آتش می نوشت

خیمه را با خط قرمز می کشید
زیر عکس و قاب آتش می نوشت

مشک را بی آب، سقا تشنه لب
در کف میراب آتش می نوشت

بال های خواب من آتش گرفت
بسکه با اعجاب آتش می نوشت

شام را، در گوشه ی ویرانه ای
کودکی در خواب آتش می نوشت

خودت در کوچه باغ یاس پنهان کرده ای تا من . . .
تو را در ازدحام کوچه پیدا کردم اما ، من

تو عطر جنگل گیلاس را هم با خود آوردی
ولی قدر تو را نشناخت، حتی شهر، حتی من

سرت بر شانه ام بگذار ، یا بگذار تا شانه
کنم آن موی عطرافشان تو یک لحظه بابا ، من

فقط بگذار بغضم را به آغوش تو بسپارم
به ساز هق هق گریه بخوانم شعر، حالا من

شعر ناتمام

در کنار باغ سبز جانماز
شد شکوفا غنچه ی زیبای راز
از گلاب اشک و ذکر ربنا
آسمان لبریز از بوی نیاز

دست ها همچون پرستوهای مست
تا به سوی آسمان پر می کشید
دانه دانه شعر پاک التماس
از ته دل روی صورت می چکید

خانه ی ما رنگ و بوی عشق داشت
تا که می شد وقت افطار و سحر
یک طرف خرما و نان شیر داغ
یک طرف ذکر مناجات پدر

عشق بود اشک بود و زمزمه
رشته ی پیوند دل ها با خدا
هر چه دل از لابلای دست ها
تا خدا می رفت با بال دعا

تک درخت در حیاط خانه هم
با مناجات پدر سر می تکاند
باد هم گویی صدای یاکریم
تا به عمق جان مردم می رساند

کاروانی دل به هنگام سحر
کوج می کردند تا بام فلک
لحظه های سبز سبز خاک را
می فشاندند بر پر و بال ملک

مادرم می گفت: روزه، روزی است
روزه درمان تمام دردهاست
او به می گفت : آری بچه ها
روزه دار این ماه مهمان خداست

شاعر دو بیت اول از آخر شروع کرد
یک بیت دیگر گفت و بعد از سر شروع کرد
پای قلم تا نیزه برد اما دوباره
برگشت و از یک گوشه دیگر شروع کرد
می خواست تا از خیمه و آتش بگوید
شعله کشید آتش ولی از “در” شروع کرد
“زینب” نوشت انا دو کوچه آن طرفتر
از روضه های غربت مادر شروع کرد
تیر و گلوی طفل را آورد ، خط زد
طاقت نیاورد آمد از پیکر شروع کرد
شاعر به سختی شعر را اینجا رسانید
راضی نشد برگشت و شعر از سر شروع کرد

شو قتلن، همه تو خیمه جعمن
میون جمع اونا قاسمم هن
اولتر، ری زمی، ان کنج چادر
بغل اشکرده زونی و دلش پر
انم عین همه، خاموش خاموش
یه کنجی چسه و سر تا کدم گوش
چو اخبار سوا اشفهمی اونجا
پری از جا بلند آوی هم امسا
مو هم عامو، شهید ایوم سوا چاس؟
مث اکبر ،مث عاموم عباس ؟
حسین اشپرسی از قاسم سئوالی
بچ کاکام ، قاسم ، توو چه حالی؟
نظر هاده بفهمم توو دلت چن
شهادت جمب تو چه ارزشی شن؟
جواب اشدا، جوابی تازه و تر
شهادت ازعسل بهر مو بختر

سر به روی نیزه، زینب رو به روی نیزه ها
چشمه چشمه چشم ها در جست و جوی نیزه ها
شانه های نیزه می لرزید زیر پای سر
می توان فهمید این را از گلوی نیزه ها
صوت قرآن بر فراز نیزه بالا می گرفت
دختری پر می کشید از ناقه سوی نیزه ها
خشم سیلی گرچه در ذهنش معما می گشود
باز هم می جست بابا را ز بوی نیزه ها
کاروان می رفت و شام آغاز زخمی روی زخم
سنگ می آمد به استقبال “روی” نیزه ها
در هجوم سنگ ها پیداست آنچه می شکست
هم سر بالای نی هم آبروی نیزه ها



برچسب ها