دوراهک

» dorahak

شب شعر است و سر پرشور شعر افشانی است امشب
غزل هم مثل شبها سرد و هم طولانی است امشب
هوای شهر من اینک ز اعلان هوا سنجی
کمی تا قسمتی ابری کمی بارانی است امشب
من از پرواز ” شالوها ” اگر چیزی نمی دانم
ولی انگار دریا در دلم طوفانی است امشب
خموش این اسب سرکش رام من هرگز نخواهد شد
دلم را ، این که با من نیست و در ویلانی است امشب
سکوت آسمان آیا گناه خاک خواهد شست؟
که باران در دل ابر خدا زندانی است امشب
بیا با من غزل ها را تو هم تقدیم دفتر کن
علاج درد دلتنگی غزل درمانی است امشب

عروس افتو از مشرق سر اشزت
به پشت زنگی شو خنجر اشزت
زمی از نور حسنش زیور اشدا
به فرق غنچه تاجی از زر اشنا
گلاب اشرخت ری زلف زمونه
شکر اشبیخت شخ شخ، دونه دونه
هوا با زلف گل سرگرم بازی
درختا ویسده با سرفرازی
چغول و کوگ و بنجیک و کموتر
درخت و دشت شو کرده مسخر
هوا عطر و زمی غالی وره صاف
قدمها تند و صحرا فرش گلباف
قبا و گیوه و شال و جوونی
ره دیر و دراز و شروه خونی
کویا ؟ تا باغ ، آثار قدیما
اشم اونجا به دیدار قدیما
اشم اونجا که پنج شش تا کپر بی
تک و گردینه و نور فنر بی
کپونی پر رطب ، دولی پر از او
لباسا کانه اما بختر از نو
صدای باره ی گا ، بعکه ی میش
ترهک اشکنه بی خش خش پیش
صفای مشتو و گرمای چاری
دل ایکوت فارغ از درد نداری
اشم اونجا که اونجا سایه هم هن
صفای خویشی و همسایه هم هن
اشم اونجا که حرفا همچو درن
زن و مرد و بچه تو باغ زرن
اشم اونجا که اهلش یک زبونن
جوون و پیرش اونجا مهربونن
اشم با روحم اونجا سازگارن
اشم اونجا که توسو هم بهارن

بی خنه بار دلم ذری کم اینیوت بوا
زندگی بی عاشقی گویا هم اینیوت بوا
روز و شو، از شنبه تا پنجشنبه ها کار ایکنم
نیخرم هیچی ولی پیلی جم اینیوت بوا
گشتسم خرموج و کاکی، از اییل تا تنگسو
جون خت هر جا که ایشم اهرم اینیوت بوا
شهر اهرم دلنشینن، مو دلم تو اهرمن
سر و رازی من بت ایگم پرچم اینیوت بوا؟
وختمن، زن ماده، ایگن زن دوای دردمن
زن مویت ، بی زن بچ تو آدم اینیوت بوا

دوش کسی قاب دلم ششکنا
تند رد آوی دلم اشگرخنا
رفت و تنم ری توه اشبرشنا
عشق که ای جرم و تقاس اشنوی
بی طر پا بلگ گلی اشکشی
ری کفنم عکس دلی اشکشی
دور دلم چنگ شلی اشکشی
خونه ی ویرونه که ساس اشنوی
عایدم از عشق به جز غم نوی
شو نوی از او که چیشم نم نوی
هیچ بهاری به مو خرم نوی
چله ی سرد مو پلاس اشنوی
سفره ی دل پهن و گپم پخته نی
هر چه بگم باب دل سخته نی
گوش کسی بی گپم آمخته نی
پشت سر ایگن: گپ راس اشنوی
یار دل اشبرد و مو خوار افتدم
دل که نوی زود کنار افتدم
یاد خم و گفته ی یار افتدم
ان گپ خوبی که اساس اشنوی
عشق، انن مرد که عاشق بشت
مرغ دلش بی کس و ناکس نشت
یار همونجا که شویت شیکشت
فلسفه ی عشق، کلاس اشنوی
یار بی و عشق بی و ناز بی
فرصت گپ، جرات ابراز بی
دل بی و یک بقچه ای از راز بی
حیف کسی هوش و حواس اشنوی
هرکه که بی، هرچه که بی خوب و زشت
سردی دی ، سوزی اردیبهشت
“ترنم” اگه شعر خوشی شینوشت
غصه ی شوم و غم چاس اشنوی

چه بگم، یا بنویسم، گپ و گفتاری نی
همه جا ساکت و آرومن و اخباری نی
کار و بار همه جور و سر مردم همه گرم
شهر آرومن و یک آدم بیکاری نی
روزگار همه بر وفق مرادن، بخصوص
آنکه بیچاره و بدبخت و گرفتاری نی
همه چی مفتن و ارزو،همه مردم راضی
هر دکونی که اشی لیس بدهکاری نی
رهرو محکمه ها خلوت و قاضی بیکار
هیچ پرونده ی شاکی و بزه کاری نی
گرگ با میش رفیق آوده، روباه و خروس
به تفاهم رسده، کینه ی پیراری نی
اسپ و گاو بز همسایه همیطهر ولو
تو سر هیچ کمو بندی و اوساری نی
کیسه ها شاهن پیلن، کم مردم همه سیر
بخرن یا نخرن زوری و اجباری نی
خار می، یا مچ کهره اگه اتنی بخوری
پس دگه غصه ی دندو که بلا باری نی
بکه بالا تو کلات و مث “ترنم”سر اکو
تا بفهمن مث مو شاعر بی عاری نی

سر صحرا، همه جا نقش و نگارن ، مگه نی؟
گل شادی دمده وخت بهارن ، مگه نی ؟
گلخروس اشکشده قد مث بیرق همه جا
جومه ی سوز بهاری بر خارن ،مگه نی
گل گلزرد و ترهپو، گل شودر پر بو
اوبرو ، مدخلفی ، حجله ی یارن مگه نی
صدی خش خش پیش و تپ بارون سحر
نفس گرم امیدن که بدارن مگه نی
نور افتو پس که قاصد روزن، مگه نه
دگه شو مرده لشش جمب مزارن مگه نی
همه جا کل کل و بیتن همه پر شور و خنه
چیش مردم همه شو، تو انتظارن مگه نی
بنگ عشقن به منار دل هر پیر و جوون
عرق از صورت گل، عطر نثارن مگه نی
شکر از گلخنه ایبارد و قند از دهنش
ایرزت هر که دلش عاشق و زارن مگه نی
دل درمانده ی ترنم دگه اشکرده ملح
سرچاهی که طر پاش دیارن.مگه نی؟

اشکهایم کرده ام پنهان و چشمم بسته ام
تا نیازارد دلی از گریه ی پیوسته ام

گریه ی پنهانی ام در کنج شب دارد نشان
ازدل و حجم غم و داغ و ضمیر خسته ام

اشک گر پنهان کنم اما چه سازم با غمت
نینوا دارم ولیکن چون نی بشکسته ام

با حضور صبر، اما باز کم می آورم
زیر ابر کوچ این مرغان از غم رسته ام

سعی کردم دل کنم آرام، اما نه، نشد
دل به فریاد آمد از این گریه آهسته ام

دوش با من ماند چشمی در تماشا مثل تو
پاک و آبی موج می زد مثل دریا، مثل تو

دیدم از آیینه ی مهتاب در جشن بهار
شانه می زد باد بر گیسوی گل ها مثل تو

دختر خورشید هم از گوشه چشم سحر
میل مستوری و مستی داشت گویا مثل تو

ماه گویی از پس دیوار شب سر می کشید
دل که می برد باز هم می کرد حاشا مثل تو

شعله ی شمع ام که می رقصید با ساز غزل
شاهد شیدایی من بود تنها مثل تو

سر به دوش خسته دیوار ماندم تا به صبح
ماند با من چشم هایی در تماشا مثل تو

بی تو پسکوچه ی دل سرد و غبار است و سکوت
سینه با غربت تو شعله ی نار است و سکوت

شب خاکستری ام را چه شکوهی ست، که من
هر چه فریاد کشم واژه ی یار است و سکوت

آه . . . ای پای سحر خلوتم آشفته مکن
خسته ام از دم صبحی که شرار است و سکوت

ریخت بردامن شب اشک شقایق ، آری
که به سیمای شفق رنگ غبار است و سکوت

شب و تنهایی و بی عطر حضورت چه کنم
دیده هر سوی برم غربت و تار است و سکوت

دوش از سوی چمن برگ گلی باد آورد
بفشاندش به فضا گفت: بهار است و سکوت

بی تو با سبزترین خاطره ها خواهد ماند
چشم ما و گذر عمر ، که بار است و سکوت

دلی دارم که از دست شما زخمی ست ای مردم

نمی پرسد کسی از من که دردم چیست ای مردم

که می داند چه خواهد رست زین باران خون آلود

چه سیلی پشت این سد زمان جاریست ای مردم

خروش نیل طغیان است زان سوی زمان جاری

بنای عشق اینک رو به ویرانیست ای مردم

کنون که شاخ و برگ باغهامان داس می بوسد

گه مرگ درختان هم تماشاییست ای مردم؟

شما که خیمه ی شب را پناه خویش پندارید

درون کاسه ی سر چشمتان رنگیست ای مردم

چراغ نامتان اینک هجوم باد خواهد کشت

سیه نامی به دوش صبح ، عار کیست ای مردم

مگر کوی نجابت را غبار ننگ پاشیدند

که فانوس نجیب کلبه ظلمانیست ای مردم؟

ز سوی خاک فردامان چنانچه دامن تاریخ

بگیرد بوی نفرت ، ننگ انسان نیست ای مردم؟



برچسب ها