دوراهک

» dorahak

باز امشب من و این دفتر درهم برهم
و دو بیت غزل و شاعر درهم برهم

به گمانم که زمین دور سرم می چرخد
آسمان نیز ، و چند اختر درهم برهم

سرم انگار سبکتر شده یا من گیجم ؟
گیجتر کرده مرا این سر درهم برهم

دست بی حوصله، پای یله، دل بی پروا
به کجا می برد این پیکر درهم برهم

بس که غوغاست در این سینه ز دلتنگیها
شده ام یک تنه چون لشکر درهم برهم

وسعت طول شب و حال مرا می دانست
هرکه می دید من و بستر در هم برهم

باورم نیست که این بار به منزل برسد
مانده ام بین شک و باور درهم برهم

سر به زیریم در انبوه سرافرازی ها
دلمان تنگ شد از وسعت تک تازی ها

زندگی صفحه ی شطرنج و حریفان چابک
برد با کیست در این مرحله از بازی ها

بست تا پنجره ی حس مرا عقده ی ابر
گره ای وا نشد از مسئله ی قاضی ها

باغ در سوگ شکوفا نشدن می سوزد
و تبر در عطش ریشه بر اندازی ها

می تپد قلب زمین گر که زمان بگذارد
آسمان گرچه ندارد سر طنازی ها

“دستی از غیب برون آید و کاری بکند”
درد می بارد از این دست خداسازی ها

لحظه لحظه لبریزم از شراب چشمانت
جرعه جرعه می بارم توی قاب چشمانت

مثل شوکت مهتاب سمت کوچه می تابی
می دهد دلم بازی فصل خواب چشمانت

می کنی مرا سرشار از طنین لبخندت
می شوم پر از تردید از جواب چشمانت

عطر صد گل نرگس از نگاه تو جاری
کوچه کوچه عطرآگین از گلاب چشمانت

تا که واژه ی عشق از چشم مستت آوردم
هم شدم خراب از تو هم خراب چشمانت

می شوم سراپا شوق از نگاهت اما حیف
لحظه ها چه کمرنگ اند از شتاب چشمانت

از من مپرس حال دلم را که خوب نیست
بهتر ز حال مردم خوب جنوب نیست

اینجا هوای شرجی بندر نمی شود
اینجا شکوه ساحل زرد غروب نیست

ابری کفن کشیده فقط روی نعش ماه
باران به جز تفاله ی مشتی رسوب نیست

اینجا بهار داخل گلدان، توی پنجره
حتی بهار بهتر از این تکه چوب نیست

شاید منم آنکه خطا رفته در غزل
شاید ولی مجال الیه اتوب نیست

بگذر شبی ز کوچه ی ما تا ببینمت
یابم مگر ز بوی تو عمر دوباره ای

خورشید من، طلوع کن و دست نوازشی
یا بوسه ای ز لعل لبت یا اشاره ای

از دل که هیچ، از تن من هم که هیچ هیچ
از من بجا نمانده بجز جامه پاره ای

وقتی که شک به دور دلت حلقه می زند
با دانه های شبنم من استخار ه ای

خوب و بدش به عهده من، تو فقط بیا
جز دیدنت نمانده مرا راه چاره ای

به رویای تو دل خوش کرده بودم
که چشمم روی آرامش ببیند

به اشکم گفته ام : آرام آرام
چو شبنم روی رخسارت نشیند

به دستانم سفارش کرده بودم
به جای شانه گیسویت نوازد

دلم را گفته بودم پیش چشمت
مبادا با نگاهی خود ببازد

به روی برگ گل های شقایق
نوشتم نام زیبای تو ای عشق

ولیکن زندگی را سر بریدم
به پیش ردی از پای تو ای عشق

خیلی از چیزها عوض شده اند
صاحب میزها عوض شده اند

فصل ها یکسره زمستان است
یا که پاییزها عوض شده اند

سفره ها نیز ، خانه ، آدم نیز
همه این نیزها عوض شده اند

می زدند هرکه ریزه پیزه بود
عجبا ؟ ریزها عوض شده اند

تیغ تیزی نیست ، یا نمی برد
معنی تیزها عوض شده اند

اینقدر چشم را نپوشانید
چون که چشم هیزها عوض شده اند

طمع ای نیست، حرص و آزی نیست
نیمه شب خیزها عوض شده اند

بروی ، تا دوباره برگردی
خیلی از چیزها عوض شده اند

اور قبلی اوسن بارون، او او اشنویت
اسپ تو جا حاصلی سیرن دگه جو اشنویت

ویبلیکت افتو از پشت “کلات بادرنگ”
رخص گل دل تازه ویکوت، ره برو، دو اشنویت

خله سوز و سوز و صحرا بو بهشت ایدت گویا
هر که توشن ، توله شاده شربت تو اشنویت

چاربرد کیچه ها هر چی تویت سوز آوده
سیل اکو دور و برت ،اصلا کسی خو اشنویت

دختر گل یقه چاک اشکرده تو بازار ناز
هرکه اشدی ان ، یقینا ماه و افتو اشنویت

جومه ای از جنس گل شادخته فروردبن سال
دل که تو گل پل پل ایکوت جومه نو اشنویت

شال گیسوت که تحت الحنک انداخته ای
در مسلمانی من نیز شک انداخته ای
ماه را در ملاء عام به هم ریخته ای
بررخ آینه ها هم ترک انداخته ای
بر سر هر قلم از حسن . هجایی داری
و دلی در گرو یک به یک انداخته ای
از شکر خند ملیحی که تو داری پیداست
در ملاحت به صراحت نمک انداخته ای
عطر گیسوی تو چون قافیه ام ریخت به هم
خلق پنداشت که از گل ورق انداخته ای
برد با توست که از اول این بازی عشق
روی شاه دل من برگ تک انداخته ای

بر دلم از قلم عشق تو نقشی مانده
کهنه زخمی ست که از داغ درفشی مانده

تار و پودم همه را دست غمت داد به باد
منم این واژه ی مجهول ز بخشی مانده

شاهدم صخره و کفشی ست که وامانده ز پا
و کمی پای که بر شانه ی کفشی مانده

زخم سهراب که با قافیه ترمیم نشد
گردی از خاطره بر گرده ی رخشی مانده

بیستون خط و نشانی ست که فرهاد کشید
تیشه زنگی ست که برگردن نعشی مانده

شعر من نقطه کوری ست که در قحطی عشق
در خم فاصله با رنگ بنفشی مانده

 

“یحیی وحیدی”ترنم”

۹۳/۱۱/۱۱



برچسب ها