دوراهک

» یحیی وحیدی

شال گیسوت که تحت الحنک انداخته ای
در مسلمانی من نیز شک انداخته ای
ماه را در ملاء عام به هم ریخته ای
بررخ آینه ها هم ترک انداخته ای
بر سر هر قلم از حسن . هجایی داری
و دلی در گرو یک به یک انداخته ای
از شکر خند ملیحی که تو داری پیداست
در ملاحت به صراحت نمک انداخته ای
عطر گیسوی تو چون قافیه ام ریخت به هم
خلق پنداشت که از گل ورق انداخته ای
برد با توست که از اول این بازی عشق
روی شاه دل من برگ تک انداخته ای

بر دلم از قلم عشق تو نقشی مانده
کهنه زخمی ست که از داغ درفشی مانده

تار و پودم همه را دست غمت داد به باد
منم این واژه ی مجهول ز بخشی مانده

شاهدم صخره و کفشی ست که وامانده ز پا
و کمی پای که بر شانه ی کفشی مانده

زخم سهراب که با قافیه ترمیم نشد
گردی از خاطره بر گرده ی رخشی مانده

بیستون خط و نشانی ست که فرهاد کشید
تیشه زنگی ست که برگردن نعشی مانده

شعر من نقطه کوری ست که در قحطی عشق
در خم فاصله با رنگ بنفشی مانده

 

“یحیی وحیدی”ترنم”

۹۳/۱۱/۱۱

بس که در میخانه ی چشمت پری رقصانده ای
روی صورت اشک چشمم بندری رقصانده ای

دختر مست نگاهت از میان ازدحام
تا بسوزاند دلم بی روسری رقصانده ای

خنده هایت فن دیگر داشت اما گریه ات
با فنون و شیوه ی افسونگری رقصانده ای

روی چتر چادرت وقتی که باران می نشست
باغ گل گویی برای دلبری رقصانده ای

قطره ام ، اما به اقیانوس چشمانت قسم
بارها این دل به ساز مشتری رقصانده ای

“یحیی وحیدی”ترنم”

۹۳/۱۲/۱۱

ز دست نرگس مستش چو می در خمره می جوشم
اگر از ایل بارانم ولی آتش در آغوشم

صدای سوز از سازم اگر چه بر نمی آید
چو آتش زیر خاکستر بود فریاد خاموشم

به فرقم تیشه ی فرهاد و در دل شعله شیرین
هنوز از تشت می جوشد غم خون سیاووشم

پیام از من ببر امشب بر آن آشفته گیسویی
که من در حلقه ی زلفش غلام حلقه در گوشم

شبی سر گر بچرخاند به سویم ، تا صف محشر
من این شور نگاهش را به صد خورشید نفروشم

یحیی وحیدی “ترنم”

۱۳۸۶/۲/۱ قم

دلبری، افسونگری اصلا نمی آید به تو
سر مکن این روسری اصلا نمی آید به تو

پیچ در پیچ کمر با موج گیسویت . . . ولی
وای . . . رقص بندری اصلا نمی آید به تو

یا بیا عطرت عوض کن یا بپوشان اخم خود
تندخویی ای پری اصلا نمی آید به تو

سرمه با چشمان مستت خوب می آید به هم
موی زرد و فرفری اصلا نمی آید به تو

می بری دل بانگاهی ، باز حاشا می کنی
تا بگویم: دلبری اصلا نمی آید به تو ؟

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۷/۴/۸ قم

دلم تنگ یک لقمه ی نان نازک
و یک سایه ی مشت بی خار و منت

دو ، سه تا رفیق از قدیمی ترین ایل
و فرش از حصیری ز تار محبت

دلم تنگ یک کاسه ی کشک و روغن
و یک چنگ خرمایی از باغ عالی

دلم تنگ گلباد در فصل خرمن
دلم تنگ “تشباد” گرم شمالی

دلم تنگ شرجی، دلم تنگ طوفان
دلم تنگ فصل غزل خوانی ده

دلم تنگ فانوس و قلیان و قوری
دلم تنگ شب های بارانی ده

دلم تنگ یک جمله ای حرف ساده
دلم تنگ صافی و پاکی مردم

دلم تنگ پسکوچه های صداقت
دلم تنگ آن “گمنه ی زرد گندم”

دلم تنگ لبخند پرشور مادر
که ازخنده اش خانه پرشور می شد

تو گویی که دانسته بود او که روزی
جگرگوشه اش هم از او دور می شد

 

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۸۷/۱!/۱۱ قم

عطر پیراهنت امشب همه جا پیچیده
و دل خانه نشینم ز قضا فهمیده

اظهر از شمس شده ماه تو در آینه ها
باد از بوی تو باران شده و باریده

آسمان فرش قدمهای نگاهت شده است
ماه در برکه ی دریای دلم رقصیده

گل به تعظیم تو برخاسته از سینه دشت
غنچه از صبح شکوه دهنت خندیده

آنکه می خواست رقابت بکند با من و دل
حال من دید و بر احوال خودش ترسیده

این چه عشقی ست که با این همه ابزار جدل
از همه رد شده بر یقه ی من چسبیده

یحیی وحیدی “ترنم”

۱۳۹۷/۴/۳۱ قم

مگر از من طلب داری دلم را
که هی پیوسته می باری دلم را؟

دلم تقدیم چشمان تو کردم
چرا پس بر نمی داری دلم را

به جای اشک از درد فراقت
ز دیده می کنم جاری دلم را

به آب بوسه ای، ناز نگاهی
به لبخندی بکن یاری دلم را

بیا مشکن دل رنجور “ترنم”
که دیگر نیست تکراری دلم را

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۷/۵/۱۲ قم

مزن این عطر و مرا مثل خودت مست مکن
حال من بدتر از اینگونه که خود هست ،مکن

این همه عشوه بر این عاشق دلخسته مریز
این همه خون دل این کاسه که بشکست مکن

با سر زلف خود آنقدر به بازی منشین
دست در گردن این زنگی بدمست مکن

اذن یغما تو به این ترک کماندار مده
خنده با خنجر ابروت به پیوست مکن

مده جولان سپه ناز ، به آهنگ دلم
لااقل سهم مرا کوچه بن بست مکن

حاضری تا بکشی عاشق بیچاره اگر
پس بکش، خواهشا این دست و آن دست مکن

گرچه کوته قد و پیرم ، به بلندات قسم
این همه قامت ما را وجب و شست مکن

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۷/۴/۳۱ قم

کاش امشب تو به خوابم قدمی برداری
تا که از دوش دلم بار غمی برداری

کاش یک شب تو مرا نیز به رویای خودت
ببری از دل من ،نصف کمی بگذاری

من که چشمم طمع از خواب بریده ست، بیا
خبرم کن که تو هم مثل منی ، بیداری

تا قضاوت نکنم ، تا به تو تهمت نزنم
تا نگویم که تو از بودن من بیزاری

باز هم مثل خودت ،آن خود یک هفته ی پیش
تو نشانم بده آن جور که دوستم داری

یحیی وحیدی”ترنم”

۱۳۹۵/۶/۱۶ قم



برچسب ها