دوراهک

» ترنم

خودت در کوچه باغ یاس پنهان کرده ای تا من . . .
تو را در ازدحام کوچه پیدا کردم اما ، من

تو عطر جنگل گیلاس را هم با خود آوردی
ولی قدر تو را نشناخت، حتی شهر، حتی من

سرت بر شانه ام بگذار ، یا بگذار تا شانه
کنم آن موی عطرافشان تو یک لحظه بابا ، من

فقط بگذار بغضم را به آغوش تو بسپارم
به ساز هق هق گریه بخوانم شعر، حالا من

شعر ناتمام

در کنار باغ سبز جانماز
شد شکوفا غنچه ی زیبای راز
از گلاب اشک و ذکر ربنا
آسمان لبریز از بوی نیاز

دست ها همچون پرستوهای مست
تا به سوی آسمان پر می کشید
دانه دانه شعر پاک التماس
از ته دل روی صورت می چکید

خانه ی ما رنگ و بوی عشق داشت
تا که می شد وقت افطار و سحر
یک طرف خرما و نان شیر داغ
یک طرف ذکر مناجات پدر

عشق بود اشک بود و زمزمه
رشته ی پیوند دل ها با خدا
هر چه دل از لابلای دست ها
تا خدا می رفت با بال دعا

تک درخت در حیاط خانه هم
با مناجات پدر سر می تکاند
باد هم گویی صدای یاکریم
تا به عمق جان مردم می رساند

کاروانی دل به هنگام سحر
کوج می کردند تا بام فلک
لحظه های سبز سبز خاک را
می فشاندند بر پر و بال ملک

مادرم می گفت: روزه، روزی است
روزه درمان تمام دردهاست
او به می گفت : آری بچه ها
روزه دار این ماه مهمان خداست

شاعر دو بیت اول از آخر شروع کرد
یک بیت دیگر گفت و بعد از سر شروع کرد
پای قلم تا نیزه برد اما دوباره
برگشت و از یک گوشه دیگر شروع کرد
می خواست تا از خیمه و آتش بگوید
شعله کشید آتش ولی از “در” شروع کرد
“زینب” نوشت انا دو کوچه آن طرفتر
از روضه های غربت مادر شروع کرد
تیر و گلوی طفل را آورد ، خط زد
طاقت نیاورد آمد از پیکر شروع کرد
شاعر به سختی شعر را اینجا رسانید
راضی نشد برگشت و شعر از سر شروع کرد

شو قتلن، همه تو خیمه جعمن
میون جمع اونا قاسمم هن
اولتر، ری زمی، ان کنج چادر
بغل اشکرده زونی و دلش پر
انم عین همه، خاموش خاموش
یه کنجی چسه و سر تا کدم گوش
چو اخبار سوا اشفهمی اونجا
پری از جا بلند آوی هم امسا
مو هم عامو، شهید ایوم سوا چاس؟
مث اکبر ،مث عاموم عباس ؟
حسین اشپرسی از قاسم سئوالی
بچ کاکام ، قاسم ، توو چه حالی؟
نظر هاده بفهمم توو دلت چن
شهادت جمب تو چه ارزشی شن؟
جواب اشدا، جوابی تازه و تر
شهادت ازعسل بهر مو بختر

سر به روی نیزه، زینب رو به روی نیزه ها
چشمه چشمه چشم ها در جست و جوی نیزه ها
شانه های نیزه می لرزید زیر پای سر
می توان فهمید این را از گلوی نیزه ها
صوت قرآن بر فراز نیزه بالا می گرفت
دختری پر می کشید از ناقه سوی نیزه ها
خشم سیلی گرچه در ذهنش معما می گشود
باز هم می جست بابا را ز بوی نیزه ها
کاروان می رفت و شام آغاز زخمی روی زخم
سنگ می آمد به استقبال “روی” نیزه ها
در هجوم سنگ ها پیداست آنچه می شکست
هم سر بالای نی هم آبروی نیزه ها

می رود دل پا به پا با کاروان آلاله پوش
مانده بر جا رد پا یک کهکشان آلاله پوش
نیزه بار آورده خورشیدی درخشان یا مگر
وحی منزل می چکد از آسمان آلاله پوش
سوره شمس الضحا جا کرده بر بالای نی
یا طلوع سرخ خورشید است آن آلاله پوش
دشت لبریز است از عطر شقایق های سرخ
صوت قرآن آید از نوک سنان آلاله پوش
کربلا تا شام را این قافله گل می برد
یا که می آید به کوفه میهمان آلاله پوش
سبز شد در نای سرخ آفتاب ،آن روز، عشق
نیزه منبر، روضه قرآن، روضه خوان آلاله پوش
مثنویهای مرا گویی پریشان می سرود
باد با آهنگ زنگ کاروان آلاله پوش

ماه بشارت به بشر می دهد
مژده ی میلاد قمر می دهد
باغ علی باز بر آورده است
ام بنینش پسر آورده است
وه چه پسر، بدر تمامش بخوان
ماه فرود آمده از آسمان
آب از آن لعل لبش شرمسار
عهد و وفایش زجبین آشکار
اوست که بر دوش علم می برد
آب به اطفال حرم می برد
کیستی ای روشنی هر دو عین
در کف تو پرچم عشق حسین
یوسف بازار زلیخای دل
ماه ز سیمای چو ماهت خجل
رهزن دلهایی و دل می بری
کی به تو آموخته این دلبری؟
سرو خجل ، گاه خرامیدنت
ملک و ملک مرده ی یک دیدنت
تاب دو گیسوی تو حبل المتین
تیر نگاه تو بسی دلنشین
شمس ضحا روی دلارای تو
شاخه ی طوبا قد و بالای تو
شوق شکوفایی گل ها تویی
مایه ی آرامش مولا تویی
روشنی روز من از روی توست
شام سیه، خرمن گیسوی توست
مستی مستان قدح نوش عشق
ساقی صحرای غزلجوش عشق
مستم و مستانه قلم می زنم
نام تو با عشق رقم می زنم
عشق تو از سینه دلم برده است
نام تو با اشک گره خورده است
گل ز تو پر پر شدن آموخته
آب ز شرم لب تو سوخته
ساقی لب تشنه ی لب تشنگان
دست مرا تا به ضریحت رسان
باب مرادی تو مرادم بده
گم شده ام راه تو یادم بده

چله بود انگار چندین اربعین گل کرده بود
یا که عاشورا دوباره در زمین گل کرده بود
نینوا در نینوا نه، یک نیستان سوخته
پشته پشته خاک هم اندوهگین گل کرده بود
داغ سرخ آفتاب از هفت دریا می گذشت
شعله شعله آتش از شرق جبین گل کرده بود
لاله لاله در میان دشت ،جاری عطر یاس
غنچه ای بر سینه ی سلطان دین گل کرده بود
کاروان آهسته آهسته به مقصد می رسید
آبله در پای زخم عابرین گل کرده بود
کربلا لبریز بود از داغ ،اما همچنان
صبر زینب باز هم آنجا ببین ،گل کرده بود

دلم مجنون و مفتون حسینن
خلایق جمله مدیون حسینن
نه تنها شیعه و اسلام و قرانن
که عالم زنده از خون حسینن
نرفتن زیر بار ظلم ظالم
مرام و دین و قانون حسینن
سرود سبز زینب تو اسارت
پیوم سرخ و گلگون حسینن
بنازم همتش، یک نیمه روزی
که هفتاد و دو، قربون حسینن
دلم دور حرم مثل کموتر
بلاگردون ایوون حسینن
خوشا امشو که مرغ طبع “ترنم”
به بیت شعر، مهمون حسینن

دور می شد دو بیقرار از هم
دو قرینه، دو یادگار از هم
داغشان هم به هم شباهت داشت
لحظه تلخ انکسار از هم
دو حماسه، دو مبدا تاریخ
دو سرآمد، دو افتخار، از هم
هر یکی یک رسول، یک کرار
تا بسازند بی شمار از هم
دور می کرد ظاهرا یک روز
آن دو را دست روزگار از هم
کی تواند کسی جدا سازد
دو دم تیغ ذوالفقار از هم؟



برچسب ها