دوراهک

» ترنم

نبودی خیمه خالی بود و خرمن خرمن از آتش
از آن بدتر و سوزانتر زبان دشمن از آتش
میان لاله های سرخ در گودال چرخیدم
و پر کردم به جای سنبل تر دامن از آتش
خودم سجاد را دیدم میان آتش و خیمه
ولی از من نمی آمد برون آوردن از آتش
برای خاطر من عمه ام زینب کتک می خورد
که می دانست من طفلم و می ترسم من از آتش

امشب چرا ستاره از دیده ها می باره
عزا گرفته عالم محرمه دوباره
کبوتر دل من پر می زنه تو سینه
بوی خوش شهیدان از کربلا میاره
به باغ و لاله زاران خزان غم رسیده
چمن چنان فسرده که داغ لاله داره
از نیزه ها بپرسید تفسیر سرخ خورشید
در شط خون شناور با زخم چون ستاره
در نینوای خونین نی ناله می دهد سر
از آن سر بریده با نای پاره پاره
از باغبان بگیرید نشانی از شقایق
شاید گلاب اشکی در شیشه مون بذاره
چگونه چشم”ترنم” نباره اشک ماتم
چگونه میشه آروم دلی که بی قراره

مادر عباس ، یا ام البنین
همسر مولا امیرالمومنین

همسری زهرا نما، صدیقه خو
همسری نیکو سرشت و زهره رو

نهری از کوثر، شمیمی از بتول
نیمی از زهراء و نیمی از بتول

هم بود ام الحسن، ام الحسین
عطر زهراء در نماز زینبین

گرچه زهراء نیست اما فاطمه ست
مادر سردار ظهر علقمه است

خانه دار خانه ای در سوخته
آیتی در عشق کوثر سوخته

شیرزن را شیرمردی لایق است
فاطمه ام البنین مطلق است

مردی شبیه آینه، مردی به رنگ آب
مردی شبیه پاکی هر شعر خوب و ناب

مردی که در مدار دلم شکل می گرفت
شکلی که در سروده من می شد آفتاب

جاری شد و شوق غزل باز شعله زد
دستان گرم او شده پاسخ ترین جواب

تا بشکفد شکوفه شعر از سکوت بکر
در وسعتی که روح زمین رفته بر سراب

حس می کنم خلاصه شدم مثل این غزل
مثل غزل خلاصه شدم لای این کتاب

من هم شبیه حضرت آدم شدم شبی
حوا چو برد گندم دل را به آسیاب

ای همه ی هستی ام ارزانی ات
هستم از آن لهجه ی بارانی ات

خنده ی تو نبض حیات من است
نام تو ذکر صلوات من است

از نفست گرم بود زندگی
عشق تو سر لوحه ی بالندگی

مهر تو مهر سند فاعلات
بی تو غزل نیست، بجزمهملات

مادرم ای حضرت احساس ناب
بوسه به دستان تو زد آفتاب

ماه به احساس تولبخند زد
عشق ، تو را با همه پیوند زد

مادری و در دل من جای توست
راه بهشتم به قدمهای توست

رد شو از این کوچه بهشتم ببخش
بهتر از اینت ننوشتم ، ببخش

غزل از چشم تو می ریزد و من می دانم
طبع چشمان غزل خیز تو کرد حیرانم

قاف تاقاف غزل سلسله را کرده ردیف
تا به سبک هنر عشق بری زندانم ؟

باد ابریشم مویت به کفم داد شبی
بوی عطر تو دمد هر سحر از دستانم

خاک را بوی تو بر داشت . بگو ابر ببار
می چکد اشک تر از فاجعه بر دامانم

آی . . . حوای من امروز تو محشر شده ای
و من آلوده ی اندوه توام ، انسانم

دلم خوش بی که ماجوته رفیق و روزگاری خوش
پنه امبرده از سرما به دیوار و پناری خوش
ثمر میچی هم از باغی که هش، نه تا کپر توش بی
تلی بی ،برکه ای پر او، زمی سوز و بهاری خوش
گپی از شعر و از شروه ، خیال ایرفت تا جایی
که فایز از پری شیخوند و حافظ از نگاری خوش
حلا که پی دلم گیرن مزه مسی پس کله م
گپم تهلن؟ بزه ،حق تن ،که مس پی لواری خوش

غزل می ریزد از چشم تو ، شاعر می شوم از دم
الا یا ایها الساقی ادرکاسا ولی کم کم

به طغیان می کشی هر دم دلم را با سرانگشتی
که رو در روی آئینه تو گیسو می کنی در هم

من از طبع غزل پرداز چشمان تو فهمیدم
که روزی عاقبت چشم تو کاری می دهد دستم

صفا و مروه ات عشق است اگر چشم تو بگذارد
که از پای تقلایم بجوشد چشمه ی زمزم

دلم را می سپارم بر نسیم نرم آغوشت
بیا تا موج لبخند تو باشد ساحل “ترنم”

با درد بی شمار خودم ایستاده ام
چون سایه در کنار خودم ایستاده ام

در غربت نظاره ی بی روح کوچه ها
روحم که در غبار خودم ایستاده ام

دنباله ی نگاه تو تا حی علی الطلوع
در شام سوگوار خودم ایستاده ام

گفتم: فقط به خاطرتو . . . چند نقطه چین
من بر سر قرار خودم ایستاده ام

داغ مرا میان که تقسیم می کنید
وقتی که بر مزار خودم ایستاده ام ؟

شاعر قلم گرفته و زل زد به دفترش
تصویر گنگ و مبهمی آمد برابرش
یک سایه دید و پیکرخورشید و بعد از آن
یک آسمان ستاره کمی آن طرفترش
تا که شهاب واژه ای از قطب جان گرفت
تا ناگهان بهانه دهد دست شاعرش
“ای سربریده پیکر صد پاره، ای غریب”
کرد انعکاس واژه به شعر آشناترش
اما غمی بزرگ به جانش رسوخ کرد
از شاخه های لاله و عکس برادرش
برگشت و خوب کودکی اش را مرور کرد
پیوند با گذشته شد آشوب خاطرش
تکرار داغ صحنه ای از ذهن او گذشت
در صحن پاک آینه، در اشک مادرش
“ای کشتی نشسته به ساحل” که ناگهان
شاعر شکست در غم و شد غرق باورش
“ای بی کفن حسین(ع) من، ای تشنکام عشق
هی خواند و گریه کرد و نوشت آه آخرش



برچسب ها