دوراهک

» شعر

غزل از چشم تو می ریزد و من می دانم
طبع چشمان غزل خیز تو کرد حیرانم

قاف تاقاف غزل سلسله را کرده ردیف
تا به سبک هنر عشق بری زندانم ؟

باد ابریشم مویت به کفم داد شبی
بوی عطر تو دمد هر سحر از دستانم

خاک را بوی تو بر داشت . بگو ابر ببار
می چکد اشک تر از فاجعه بر دامانم

آی . . . حوای من امروز تو محشر شده ای
و من آلوده ی اندوه توام ، انسانم

دلم خوش بی که ماجوته رفیق و روزگاری خوش
پنه امبرده از سرما به دیوار و پناری خوش
ثمر میچی هم از باغی که هش، نه تا کپر توش بی
تلی بی ،برکه ای پر او، زمی سوز و بهاری خوش
گپی از شعر و از شروه ، خیال ایرفت تا جایی
که فایز از پری شیخوند و حافظ از نگاری خوش
حلا که پی دلم گیرن مزه مسی پس کله م
گپم تهلن؟ بزه ،حق تن ،که مس پی لواری خوش

غزل می ریزد از چشم تو ، شاعر می شوم از دم
الا یا ایها الساقی ادرکاسا ولی کم کم

به طغیان می کشی هر دم دلم را با سرانگشتی
که رو در روی آئینه تو گیسو می کنی در هم

من از طبع غزل پرداز چشمان تو فهمیدم
که روزی عاقبت چشم تو کاری می دهد دستم

صفا و مروه ات عشق است اگر چشم تو بگذارد
که از پای تقلایم بجوشد چشمه ی زمزم

دلم را می سپارم بر نسیم نرم آغوشت
بیا تا موج لبخند تو باشد ساحل “ترنم”

با درد بی شمار خودم ایستاده ام
چون سایه در کنار خودم ایستاده ام

در غربت نظاره ی بی روح کوچه ها
روحم که در غبار خودم ایستاده ام

دنباله ی نگاه تو تا حی علی الطلوع
در شام سوگوار خودم ایستاده ام

گفتم: فقط به خاطرتو . . . چند نقطه چین
من بر سر قرار خودم ایستاده ام

داغ مرا میان که تقسیم می کنید
وقتی که بر مزار خودم ایستاده ام ؟

شاعر قلم گرفته و زل زد به دفترش
تصویر گنگ و مبهمی آمد برابرش
یک سایه دید و پیکرخورشید و بعد از آن
یک آسمان ستاره کمی آن طرفترش
تا که شهاب واژه ای از قطب جان گرفت
تا ناگهان بهانه دهد دست شاعرش
“ای سربریده پیکر صد پاره، ای غریب”
کرد انعکاس واژه به شعر آشناترش
اما غمی بزرگ به جانش رسوخ کرد
از شاخه های لاله و عکس برادرش
برگشت و خوب کودکی اش را مرور کرد
پیوند با گذشته شد آشوب خاطرش
تکرار داغ صحنه ای از ذهن او گذشت
در صحن پاک آینه، در اشک مادرش
“ای کشتی نشسته به ساحل” که ناگهان
شاعر شکست در غم و شد غرق باورش
“ای بی کفن حسین(ع) من، ای تشنکام عشق
هی خواند و گریه کرد و نوشت آه آخرش

بشارت باد بر عالم سراسر
مبارک جشن میلاد پیمبر
شب امشب شعله ای درسینه دارد
شباهت با شب آدینه دارد
ملک در دست خود آیینه دارد
به پاس جلوه ی آن ماه انور
مبارک جشن میلاد پیمبر
بیفشان گل به پایش ای مسلمان
طبق اندر طبق از گلشن جان
که آمد فخر عالم، نور یزدان
ز سوی خالق دادار داور
مبارک جشن میلاد پیمبر
وجودش باعث ایجاد هستی
هدف ازخلقتش بنیاد هستی
و مهرش ریشه ی ابعاد هستی
خدایش کرده اینگونه مقرر
مبارک جشن میلاد پیمبر
نمی بود، عالمی برپا نمی شد
رموز زندگی معنا نمی شد
گل یکتا پرستی وا نمی شد
نبود این نغمه ی الله اکبر
مبارک جشن میلاد پیمبر

ای ماه افتو صورت ای جانا دلم زارن بیو
امرو که مجلس بی غشن ای وخت دیدارن بیو
دس دور زونی تا به کی، نامهربونی تا به کی
ای یار سر تا پا صفا، گل بی رخت خارن بیو
تو رهگذار اندنت صد بافه گل سوز آوده
هفت آسمون از التماس اینجا تلمبارن بیو
تو گوهر تکدونه ای، تو صاحب ای خونه ای
ای جمع پا تا سر عطش نازت خریدارن بیو
گلبرگ باور ایچنیم از باغ رنگارنگ گل
وختی که دور شهر دل، تردید، دیوارن بیو
چیشم به ره دل منتظر روز و شوم تار و کدر
تا نندنت ای مه ،زمی خشک و سوخزارن بیو
بیرق بزه ری بون دل ای از رخت افتو خجل
پسکیچه های ذهنمو شی خشت و آوارن بیو

برخیز تا به دامن صحرا سفر کنیم
با فصل های جاری دنیا سفر کنیم
تا ساحل صداقت آبی روزگار
چون قطره شوق از دل دریا سفر کنیم
زندان سزای یوسف سیمین عذار نیست
برخیز تا به قصر زلیخا سفر کنیم
فردا دوباره زمان پر ز بوی ماست
امروز فرصت است که به فردا سفر کنیم
اینجا که کوچه پر از بوی نفرت است
دور ار بلا، بیا ،بیا تا سفر کنیم
دیگر غزل نشاطی به “ترنم” نمی دهد
برخیز تا به جنگل گل ها سفرکنیم

بعضی از ما آدما برتر از ملک می شن
می رسن تا کهکشون هنوز هم پر می کشن
با سپده همسفر مثل عطر یک نسیم
می رسن به جایی که بهشون نمی رسیم
جای رد پایشون ما ستاره می کاریم
رد میشن از آسمون ماییم که کم میآریم
ما فقط نشسته ایم شعر موندن می خونیم
تو همین یه بیتش هم یه روزی در می مونیم
من که مثل کفترا پر و بالی ندارم
پرکشیدن حال می خواد من که حالی ندارم

دوش از شعر چو لبریز شدم
شاعر شعر طربخیز شدم
ریخت از کام دلم شهد و شکر
طبع بیدار برانگیخت هنر
و قلم رقص کنان شعر نوشت
شعر چون نطق پر یهای بهشت
هشت جنت ز غزل مالامال
هفت اختر شده مبهوت جمال
شش جهت حجله سبز آویزان
پنج احساس، همه چشم و زبان
چار ارکان زمان غرق نشاط
گسترانیده عجب سور و بساط
عطر باران و قدح غنچه گل
ساقی دشت، به کف کاسه مل
ابر رحمت سر باریدن داشت
نور حق شوق درخشیدن داشت
بدرخشید قلم نور نوشت
لن ترانی شد و بر طور نوشت
بال و پر داد به جبریل امین
آسمان خم شد و بوسید زمین
علم عشق برافراشت خدا
بهترین تحفه که خود داشت،خدا
به بشر تاج کرامت بخشید
و به رحمت همه را داد نوید
الف آورد که انعام کند
“حا” و “میم” مظهر ایهام کند
“دال” را داد که احمد باشد
و خدا خواست محمد(ص) باشد
عشق آورد که عاشق باشیم
طالب هستیم که لایق باشیم



برچسب ها