دوراهک

» شعر

کمی گمنه ی گری بی کاتخ یخ
بریزی ریش چنتا کاشخ کخ
کنارش کاکل و طهما و جوسال
دزی واپلکنی تو کچ مدبخ
ز بس خوردم ازش تنگيده دکمم
حالا هم سيم بيارين سيزن و نخ

شعر از : محمد عالیپور (مقداد)

سازی بزن با رقص باران از برایم
باران احساست برقصان از برایم

نزدیک شو، نزدیکتر، با بوسه ای داغ
شعری بخوان ، ای بهتر از جان از برایم

با بوی باران عطر تو حس می کنم من
کردی فضا را عطر باران از برایم

دوری به جانم می زند هر لحظه آتش
گاهی دلی را هم بسوزان از برایم

یک مثنوی از درد خواندم از برایت
چشمی، نگاهی هم بچرخان از برایم

جان می فشانم در ره وصل تو ای یار
امشب تو هم دستی برافشان از برایم

شعر از : احسان میرزایی

نشسته بر سر نخل بلندی
کنار دوستان بگو بخندی
در اوج ریز بودن همچو قند است
ببین خارک چقد تو دل پسندی

شعر از : محمد عالیپور (مقداد)

باران که نکرده ست چو دست تو ثوابی
یا حضرت رحمان به کسی چون تو خطابی

دریای پر از گوهر بخشش به تبسم
گردیده خلاصه همه در چشمه نابی

پروانه چرا پر نکشد رو به دل کوه
اوج “جبل النور “نشسته است عقابی

در سردترین تلخ ترین تار ترین ها
شب می شکند با نفس برق ،شهابی

در چشم تماشای تو ” مدثر” از آن روز
شد قامت برخیز و بترسان ز عذابی

چون قاب شود روی تو در چشم محمد (ص)
لبخند رضایت بشود زینت قابی

در تشنه ترین وادی و تاریکترین آب
آنجا که بجنگند به سودای سرابی

مصداق “من الماء” حیات همه ی خاک
تو روشنی ماه ترین چشمه آبی

ای قافله های همه ایثار به نامت
خورشید ، نگاه تو چو از مهر بتابی

یکبار حرا بود و قلم بود بخوان بود
آغوش تو منزلگه آیات ، کتابی

آغوش تو آرامش جانی همه پرسش
تابشنود از وحی به کرات جوابی

ای تکیه گه خلق عظیم همه هستی
عشقت که تواند که درآرد به حساب

“کوثر” ز تو سرشار شد از فیض الهی

آنقدر فراوان که ندارند نصابی

از مهر تو توحید نشسته است به جانها
افتاده از آلودگی شرک نقابی

آن سال که غمگین تر از آن سال نبوده ست
شد خاک میان دل و دلدار حجابی

بردار” خدیجه “تو سر از خاک و بریز اشک
بت هاست که پنهان شده در رنگ و لعابی

پروانه چرا پر نکشد باز سوی کوه
اوج جبل النور نشسته است عقابی

مکه مکرمه ؛ ١٣٩٧/٠٥/٢١

دریافت

ای آفتاب عشق

آنگاه که لبخند می زنی

آسمان میبارد

بهار منعکس میشود

زمین وام میگیرد

غزل بنام تو آغاز زندگیست

پس لبخند بزن

چو زیبا می شود ایمان

اگر در عرصه و معیار آزادی شود تضمین

که با شمشیر هرگز

دوستیها سر نمی گیرد

و دین را غیر وجدان و ضمیر روشن انسان مخاطب نیست

نمی بارد فقط از ابر آزادی و باغ عشق جز با آن نمی روید

اگر شدم هم نشین قدرت و ثروت

نهادی میشود ابزار حاکم

تا بسوزد باغ و باغبان عشق آزادی

دستی به شانه ام گذاشت

خواندم تمام مطلبش

پاسخ ندادمش

لبریز پاسخ است

فردا که دیدمش

خوشحال می نمود

راه های بسته را

با عشق می گشود

برایم زیره از کرمان بیاور
حنا از شهر آبادان بیاور
ز بام انجمن شهر دوراهک
غزل با لهجه باران بیاور

http://dorahak.ir/wp-content/uploads/2019/08/Haj-Rasoul-Abdollahi.jpg

دریافت

زندگی زمزمه در نقره ترین مهتاب است
معنی نازترین غنچه به لطف آب است
پاک بنگر به جهان گذرا چون سهراب
زندگی سادگی شستن یک بشقاب است

دم نوروز و پایان کسادی است
نصیب هر کسی شور است و شادی است
برای ماهی قرمز ولی حیف
شروع حبس آنهم انفرادی است



برچسب ها